گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۳

عشق کو کز دل و دین نام و نشان گم باشداهل دل باشم و ایمان ز میان گم باشد
ای خوش آن حسرت دیدار ، که گردد ز دلمصد حکایت به دهان جمع و زبان گم باشد
ای خوش آن بیخودی و ذوق که بر خوان وصالراه آمد شد دستم به دهان گم باشد
تا ابد مشهد ما نکهت دل خواهد داشتبوی گل نیست که در فصل خزان گم باشد
عرفی از روز ازل گم شدهٔ کار خودستفرصتش کو که به گام دگران گم باشد