غزل شمارهٔ ۲۷۵
خوش آن که حیرتم از جلوهٔ جمال تو باشدهجوم گریه ام از بادهٔ وصال تو باشد
چنین که حسن تو را فتنه دوست کرده ، ندانمبرای اهل قیامت ، چه در خیال تو باشد
به وصل چون بگدازد به حسرت تو سزاستکه مانع نگهش هم انفعال تو باشد
ز ضعف خویش هلاکم امید و می ترسمکه زنده مانم و این باعث ملال تو باشد
دم نزع چو ندیدم کسی به حال تو عرفیمگر کسی که دل از جان کند، حلال تو باشد