غزل شمارهٔ ۲۷۲
هر کس که در بهار به صحرا برون رودعیش آن گهی کند که به ذوق جنون رود
عارف به خار و گل چو ببیند به روی دوستروزی دری گشاید و بیخود درون رود
حربا مجوی، بر اثر عشق رو، که گلرویش به مطلب است، ولی واژگون رود
سرچشمهٔ تراوش دشنام همت استهر ماجراکه بر سر دنیای دون رود
دریافتم ز بوی تو عرفی، که بهر گامصد ره دمی به خانهٔ عرفی زبون رود