غزل شمارهٔ ۲۶۹
زاهد بتکدهٔ عشق هراسان نروددامن دل بکشد، از پی ایمان نرود
شهر دل خاصهٔ سلطان محبت گردیدبعد از آن عاقل تدبیر به دیوان نرود
پرده دار تو اگر مژدهٔ دیدار دهدصد قیامت شود و کس در رضوان نرود
پا منه بر سر بالین اسیران ، گاهیهیچ بیدرد نیاید که پریشان نرود
بروم بر دم خنجر که با آن بی باکیسایهٔ مرغ هما بر گل و ریحان نرود