گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۸

قافیه: ازافشاند۶ بیت
گر دل اهل حقیقت در راز افشاندزاهد از دامن دل گرد مجاز افشاند
همت این است که با این همه امید، دلمآستین بر اثر عجز ونیاز افشاند
عرق شبنم خلد است هر آن قطرهٔ خویکه سمند تو نگاه تک و تاز افشاند
چه عجب کز دل محمود فروریزد خونگر صبا سلسلهٔ زلف ایاز افشاند
گر نه اظهار شفق می کند از کشتن صیدخون مرغان ز چه در چنگل باز افشاند
جای رحم است به عرفی، که بسی بی اثر استاشک گرمی که به شبهای دراز افشاند