غزل شمارهٔ ۲۳۲
دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبودگفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود
رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکدهکز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود
صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاباضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود
نعمت فردوس بر ما ریختند، اما نشدکام لذت یاب، چون ذوق مگس با ما نبود
طایر خلدیم و ننشینیم از شاخی به شاخکز هوای دل دو صد دام و قفس با ما نبود
عادت دل ما نمی دانیم، کاین نا آشناتا به ما بستند عهدش یک نفس با ما نبود