گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۰

مدعی باز ملولست و بلایی دارددر کف آیینهٔ اندیشه نمایی دارد
پردهٔ دل بکُن آرامگه شاهد وصلزانکه هر پرده نشین پرده گشایی دارد
شرف از کعبه گر از سجدهٔ ارباب ریاستگوشهٔ بتکده هم ناصیه سایی دارد
رهرو عشق بیابان نبرد پی، لیکنجوشش قافله و بانگ درایی دارد
پای بر یأس فشردم، غم امید گذشتکه گمان داشت که این درد دوایی دارد
عرفی از مهد فلک زود نکردی امیداین قیامی است که افشردن پایی دارد