غزل شمارهٔ ۲۱۹
صد غم دمی بزاید، کانرا سبب نباشدز ابنای آفرینش، غم را سبب نباشد
خوش عالمی که در وی، کس کام دوست نبوددر کام دوست نبود، پیک طلب نباشد
از عادت ظریفان، زنهار پر حذر باشکاندر نهاد ایشان، ذوق ادب نباشد
در ملک عشق کان را، بر شب بنا نهادندآغاز روز نبود، انجام شب نباشد
گو سلسبیل و رضوان، می باش و می دهندهدر مجلس شرابی، کان نوش لب نباشد
روزی به قتل عرفی، گر پرسدت فضولیگو دوستدار من بود، تا بی سبب نباشد