غزل شمارهٔ ۱۹۹
ز بوی باده دلم آب و رنگ می گیردز نام توبه آیینه ام زنگ می گیرد
ز محتسب مکن اندیشه ، زود باده بیارکه او گناه بر اهل درنگ می گیرد
دلم ز کوی خرابات دور کرده، هنوزخبر ز کوچهٔ ناموس وننگ می گیرد
به ملک هستی ما رو نهاد سلطانیکه ما به صلح دهیم او به جنگ می گیرد
به لاک جوهر شمشیر، ناز خوبانیمکه تار زخم جدا گشته رنگ می گیرد
هجوم عشوهٔ یار است بر دل عرفیسپاه کیست که شهر فرنگ می گیرد