گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۰

خوبان که به هم گرمی بازار فروشندبا هم بنشینند و خریدار فروشند
ما نامه و قاصد نشناسیم و نبینیمارباب نظر دیده به دیدار فروشند
حیران شده گان تو به خورشید قیامتآسودگی سایهٔ دیوار فروشند
ما معتکف گوشهء تنهایی خویشیمآن کعبه روانند که رفتار فروشند
روشن مکن ای مه شب دیجور که عشاقاندوه دل خود به شب تار فروشند
مسکین نفس ما که تذروان چمن گردپرواز به مرغان گرفتار فروشند
با آن که یقین است که در گلشن فردوس صد گل به تهی دستی هر خار فروشند
زین دست تهی در غلط افتم که مباداقفل در و خار سر دیوار فروشند
عرفی تو گهر جمع گن امروز که این جنسبسیار خرند آخر و بسیار فروشند