غزل شمارهٔ ۱۸۸
فتادگان سر خود را به خاک پا بخشندبه جان خرند شهادت که خون بها بخشند
خدا گواست که گرجرم ما همین عشق استگناه گبر و مسلمان به جرم ما بخشند
مریض عشق به زنجیر بند نتوان کرددر آن دیار که بیمار را شفا بخشند
نظر ز ننگ بدزدد گدای کوچهء عشقاز آن متاع که در سایهء هما بخشند
ز روز حشر چه غم کز جزا بود ترسمکه عذر ما نپذیرند و جرم ما بخشند
چه مایه شکر گزاریت کنیم اگر زهادخطای ما به زبر دستی قضا بخشند
دعای بی اثری دارم و هزاران جرممگر مرا به تهی دستی دعا بخشند
چه خواهی ای ملک از اهل دل، شکنجه بس استعطیه ها که پذیرفته اند وابخشند
نخست گوهر خویش آیدش محبت، اگرکلید گنج گدایی به پادشا بخشند
بضاعتی به کف آور، که ترسمت فردابه خوی فشاندن پیشانی چه ها بخشند
به اهل فیض نشین ، در حریم گلشن عشقکه کر نسیم صبا خوش کنی صبا بخشند
به گاه عفو گناه، از پی رعایت دلجزای خویش دهندت، ز شرم ما بخشند
امید هست که بیگانگی عرفی رابه دوستی سخن های آشنا بخشند