غزل شمارهٔ ۱۶۵
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برودتا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
به وداعی که مرا میبری -ای دل!- بگذارکه بمیرم من و جان از پی محمل برود
بحر عشق است و به هر گام، هزاران گرداباین نه بحریست کزو کشته به ساحل برود
گر بمیرم منما چهره به من روز وصالحسرت روی تو حیف است که از دل برود
چارهی کار به تدبیر نیامد؛ هیهات!کو رسولی که برِ جادوی بابل برود
آید انگشتگزان روز جزا در محشرآن که ابله به جهان آید و عاقل برود
تا به زانو به گل از گریه فرو شد «عرفی»ور چنین گریه کند، تا مژه در گل برود