غزل شمارهٔ ۱۶۳
در ازل رفتم به سیر کعبه و یاری نبودآمدم در دیر، راهب بود و بیکاری نبود
کفر و دین و کعبه و دیر از ازل بودند، لیکصلح و جنگی بر سر تسبیح و زناری نبود
در سبک روحی مثل بودند طاعت پیشه گاناز مصلای ریا بر دوش کس باری نبود
سیر کوی زاهدان کردم، چه ها دیدم، مپرسهیچ سر بی کوبش سنگی و دیواری نبود
باز کردم دیده را دزدیده بر باغ مجازمشت زاغی آشنایان بود، جز خاری نبود
در تماشاگاه حسن، اهل نظر بودند جمعدیده ها بگشوده و محروم دیداری نبود
بر سر خم رفتم و زاهل خرابات مغاناولین جوش خم می بود و هشیاری نبود
از لب هر ذره ام خون اناالحق می چکدطعنه ی نامحرم و اندیشه ی داری نبود
عشق بود، اما دل خود می گزید و جان خویشبود بیماری ولی مجنون بیماری نبود
عشق اگر غم داد، جان و دل ستد، عیبی مکنتیغ اول بود آشوب خریداری نبود
همچو لذت در شدم در ریشه ی دل های ریشراست گویم خون دل بودست، خونخواری نبود
داستان هستی عرفی و دعوی های اواین زمان گویا برآمد، در ازل باری نبود