گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۱

کوی عشق است این که مرغ سدره، این جا، پر گذاشتخوشدلی آمد که تاج غم ربا بر سر گذاشت
عقل دل را در ره عشق رهبر شد، ولیتیز بینی کرد و در اول قدم رهبر گذاشت
آمد از شهر ازل با عالمی هوش و خردبی وفا دل در عنان برتافتن اکثر گذاشت
دل گشای خویش را سنجید با دل بستگیزان کلید این جا شکست و قفل بر در گذاشت
راحت آمد تا گشاید قفل اندوه از دلماز کلید و دست خود یک مشت خاکستر گذاشت
آتشین مرغ دلم را می دهد صد بال و پردر گلستانی که جبریل امین شهپر گذاشت