غزل شمارهٔ ۱۳۱
مست آمدم به معرکه، آیین کارچیستدشمن کدام و مطلب از کار و بار چیست
چون خار و گل ز شاخچه ی عدل می دهداین عین تازه رویی و این شرمسار چیست
هم زهر چشم و هم نگه از باب خوبی استپس دم مزن که این خوش و آن ناگوار چیست
غم نعمتی همی خورد، اما ز خوان عشقای اهل روزگار غم روزگار چیست
اندیشه در حریم وصال است منتظرمعشوق چون شناخته است انتظار چیست
تو راز خود نهفته بهشتی ز راز دارامید پرده پوشی ات از راز دار چیست
نظم جهان چو بوقلمون است و ریو و رنگپس عیب زاهدان مشعبد شعار چیست
افتاد در میانه ی گرداب کشتی اممن رسته ام بگو رغم اهل کنار چیست