غزل شمارهٔ ۱۲۸
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هستدرد را با دل سودا زده ام کاری هست
قفل الماس بیارید که زخم دل ما سر به سر گشته دهن، بر سر گفتاری هست
این قدر سنگدلی نیست گمانم بس که مگر از راه تو در پای اجل خاری هست
ای مسیحا اثری با نفست نیست، ملافامتحانی بکن اینک دل بیماری هست
نه به اندازه ی بازوست کمندم، هیهاتور نه با کوشش بامیم سر و کاری هست
لن ترانی نشود گر ادب آموز کلیم ما چه دانیم که درمانی و دیداری هست
محرم خلوتی عاشق نه چراغ است و نه شمعآفتاب ار نرسد سایه ی دیواری هست
دلم آ ن کافر عامی ست که در گوشه ی دیرپیر گردید و ندانست که زناری هست
غمزه چون تیغ زند لب بگشایی عرفیکه به تحسین تو کیفیت زنهاری هست