گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۹

گلزار حسن تازه ز روی چو ماه اوستگلدسته ی فریب به دست نگاه اوست
ماییم و کشت باغ محبت که سر به سرزهر آب داده نیش ملامت گیاه اوست
مرغان قدس گرد سرش جوش می زننداین شاخ طوبی است که طرف کلاه اوست
آن رهروی به ساده به ترک تعلق استبت سنگ راه و بت شکنی سنگ راه اوست
یوسف که هست پیرهن عصمتش درستآن جا که جلوه گاه زلیخاست جاه اوست
در سینه بی اجازت او بیش ازین مباشای جان ادب خوش است که این جلوه گاه اوست
عیشی ز باده هست ز عیش بهشت، لیکآن عافیت نصیب شهید نگاه اوست
گفتم کرشمه ات دل عرفی به خون کشیدگفت از کرشمه پرس که گوید گناه اوست