گنج

غزل شمارهٔ ۱۱۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اییاست۸ بیت
مرو به بادیه گردی که زرق و شیدایی استبرهنگی مطلب که آن لباس رعنایی است
زبان ببند و نظر باز کن که منع کلیمکنایت از ادب آموزی تقاضایی است
دماغ یوسف اگر تر کنند کف ببرداز این شراب که در ساغر تماشایی است
نقاب می کشد ای دل تمام حوصله شوکه باز وقت شراب و کرشمه پیمایی است
چنین که بر دم شمشیر و دشنه می غلتمحسود را رسد گویدم که هر جایی است
شهید عاطفت آن کرشمه ام که از سر مهرتمام نقش طرازی و مشهد آرایی است
به شوق دوست چه سازم که در شریعت عشقخیال بی ادبی و نگاه رسوایی است
مگو که نیست گنه کار تر از من عرفیکه این حدیث گرانمایه لاف یکتایی است