گنج

شمارهٔ ۸ - در مدح حکیم ابوالفتح

قافیه: اد۶۸ بیت
زهر گلی که هوای دلم نقاب گشادفلک بگلشن حسرت نوشت و داد بباد
هرآن گره که در آن نقد مدعا بستندبدامن طلب مدعی نهاد گشاد
زمانه غیر الم نامه نیست تصنیفشدلم ز صفحه فهرست بر گرفته سواد
مخند اگر بفسون زمانه دل بستمنه بهترم ز سلیمان که تکیه زد بر باد
کدام شهوت از آبای سبعه شد صادرکدام نطفه که از امهات اربعه زاد
که روزگار بمولود دشمنان توامدوصد کرشمه نیفشاند در مبارکباد
چراغ مهر نمیمیردای فلک یک صبحبرویم ار نگشایی دریچه بیداد
چه خیزد از نفس سرد من بهل یک روزکه ز مهریر بجوشد زکوره حداد
دگر بناله نمیریزم آبروی نفسکه چشمه چشمه از این آب داده ام بر باد
کدام ناله میانش بشعله بربستمکه روزگار بمنع اثر فرو نگشاد
کدام ناله سرشتم بداغ دل کورازمانه در کره زمهریر غوطه نداد
گرفتم آنکه زیاد تو منع دل نکنمکه مهربان شود این عمر نوح و این فریاد
ببخت بیهنرم آن کند خجالت عجزکه ضعف باده مخل زفاف با داماد
مدار زندگیم بر ملامت است کجاستدروغ مصلحت آمیز و تیشه فرهاد
از آن زدست هنرهای خود نمینالمکه بر ظهیر از این شیوه هیچ در نگشاد
بدین صفت که بعهد حیات بگشایندهار چشمه خون از دلم بپیش عناد
چه دل گشاید از اینم که بعد من گویندکه بوده است فلان دام اسمه استاد
از اینکه بعد بریدن تمام شانه شودگره گشاده نگردد زطره شمشاد
بچشم صدق نظر میکنم بهر چه گذشتجز این صواب نبینم که داردم دلشاد
که در مدایح دو نان طبیعت ملکیزباغ قدس نبردم بکشت هزل آباد
کنونکه میکنم انشای مدح ، مدح کسیستکه جبرئیل مدیحس فزوده بر اوراد
حکیم عهد ابوالفتح آفتاب هنرکه از دمش رود اعجاز عیسوی بر باد
رماد را شرر قهر او کند شنجرفجماد را اثر لطف او کند شمشاد
اگر بقصد جلالش روند پایه شمارکه نیم پایه بود ز آن شمار سبع شداد
عجب مدانکه قدم سوده باز پس گرددهم از بدایت سلم نهایت اعداد
زهی تکون ذات تو زینت امکانزهی تجلی ذات تو علت ایجاد
بسیر مرتع قدر تو آهوان حرمبدور سفره خلق تو گربه های زهاد
نثار مقدم اندازه تو چشم ملوکغبار دامن آوازه تو گوش بلاد
نفاذ امر تو گر پنجه ای زموم کندکشد انامل وی آتش از دل فولاد
حسود جاه تو صدره زرنگ و بوی هوسبدستیاری امید بست نقش مراد
زمانه بعد حصول مراد با وی کردهمان که بعد نظام بهشت با شداد
بباغ طبع تو جوشند طایران بهشتچنان که فوج مگس بر دکانچه قناد
چو راز دار تو گردد زمردن شیرینملال راه نیابد بخاطر فرهاد
اگر صبا بمزاری برد غبار درتکنند تهنیت از هم بزیر خاک اجساد
بر آسمان نهم ، حکمت ارفشاند پایبجز دوبعد مبرهن نگردد از ابعاد
بذکر نام تو وقت دعا چو بر گذردبشارع نفسم فوج فوج از اعداد
برای رفع تقدم عجب مدان که زندصف مآت شبیخون بلشکر آحاد
خدایگانا! دارم حکایتی بر لبکه چون مدیح تو نتواندم بلب استاد
خیال بندگیت دوش نقش می بستمز روی کسب شرف نی زروی استعداد
که ناگه از دراندیشه خانه شاهد عقلکه شمع خلوت اسرار مبدء است و معاد
کرشمه سنج و تبسم کنان در آمد وگفتکه عید بندگی صاحبت مبارکباد
من از تعجب این حرف دلگشا گفتمکه ای ز لطف کلام تو ملک هزل آباد
نه آسمانم و نی آفتاب و نی بهرامکزین مطایبه کردم ز ساده لوحی شاد
تو هم زحرف تنگ مایه تر زبان نشویبگو که صورت این نکته از چه معنی زاد
جواب داد که این مژده را ، دلیلی نیستکه دست فطرتم آنرابطاق حصر- نهاد
همین نفس، ادب آموز قدسیان جبریلدریچه حرم قدس را بدیده گشاد
بسوی کاتب اعمال بانگ بر زد وگفتکه ای رقمکش کردار خوب و زشت عباد
بشوی نامه عرفی که ایزد متعالزبندگان خودش برگزید و کرد آزاد
اگر نه بندگی صاحبت بفال آمدسبب چه بود که جبریل این ندا در داد
من از متانت برهان بشرم غوطه زدمشکست بر رخ اندیشه رنگ استعداد
بخدمت آمدم اینک بگو ، چه مصلحت استبرآستان تو باید نشست یا استاد
گرم تو بنده شمردی زخواجگی صد شکروگر قبول نکردی ز بی کسی فریاد
بگوهرم مفشان آستین بیع مبادکه شب چراغ شود بی صفا زگرد کساد
بگویم از گهر خویش گرچه بی ادبیستکه در حضور هماسرکنم ستایش خاد
ز دودمان اصیلم همین گواهم بسکه شرم این سخنم خون ز چهره بیرون داد
مرا رسد که بنازم بنسبت آباءچنانکه تا بقیامت بطبع من اولاد
اگر نه شرم جلال تو مهر لب بودینزادی از نفسم جز مدایح اجداد
نکرده گوهر مدحی نثار کس هرگزگهر شناس ضمیرم که گنج ریز افتاد
کلید جاه تو یارب چه تیز دندانستکه مهر گنج طبیعت شکست و قفل گشاد
بگیر تحفه نظمی که زاده از طبعمدر او بسهل میندیش کاین لطیف نهاد
نه گوهر است ولی هست زاده دریانه جوهر است ولی هست قابل ابعاد
خدایگانا! از آنگونه سربلندم کنکه همتم بکند همسری بسبع شداد
چنان زگریه غم بازدار چشم دلمکه خنده ریز توانم گذشت بر حساد
بصد مضایقه نازی قبول می کردمزشاهدان بهشتی سرشت حور نژاد
کنون زغاشیه بافان ریش اندوزمکرشمه های عروسان خلخ و نوشاد
مگر زمنهی رایت شنیده ای حالمکه ریش های حریفان همیدهی بر باد
همیشه تالب الیاس و خضر سیرابستزچشمه ای هنوزش کند سکندرباد
لب عدوی تو سیراب لیک از آن آبیکه ضربت تو چکاند ز دشنه فولاد