گنج

شمارهٔ ۹ - در تعزیت ابوالفتح و تهنیت خانخانان

قافیه: انامد۴۰ بیت
زآسمان و زمین مژده ناگهان آمدکه آفتاب زمین ماه آسمان آمد
لوای فوج حکومت بقبله گاه رسیدهمای اوج سعادت بآشیان آمد
دوجنبش است که از غایت جلالت قدرلباب جمله تواریخ درجهان آمد
نخست هجرت سلطان دین که از کعبهسوی مدینه بتکمیل انس و جان آمد
دوم مراجعت فخر دهر و مر کز ملکبتختگاه شهنشاه کامران آمد
بحد مملکت شاه رفت و عالم گفتکه صدر مسند دنیا بآسمان آمد
چوباز گشت زاقصای ملک دوران گفتکه روزگار بسر رفته در میان آمد
سپهر گفت بهل مدح روزگار و بگوکه آفتاب سوی ناف آسمان آمد
جهان بگفت که نی نی بگو که جان جهانبلب رسید و دگر در تن جهان آمد
من این شنیدم وگفتم که گر غرض مدح استهمین نه بس که بگویی خدایگان آمد
بگو خلاصه این عصر خانخان استکه خاکبوس شهنشاه انس و جان آمد
بهر قدم که همی زد زمین، زمان را گفتکه بختم آمد و فرخنده و جوان آمد
بهر دیار که آمد زمان ، زمین را گفتکه تاجم آمد و بر فرق فرقدان آمد
درون دایره آسمان زآمدنشبعرش و فرش بگویم که آسمان آمد
زهی بلندی نامت که تاج و تارک نظمچو ویحک و زهی و حبذا و هان آمد
بیا بیا که زاقبالت ای بهشت نهمزمانه برتر از امید کامران آمد
اگر هوای چمن داشت نوبهار رسیدوگر امید ثمر داشت بوستان آمد
قلم بنان توسنجیده و نه فلک را گفتخوشا هلال که هم شکل این بنان آمد
فلک عنان تو بوسید و شش جهت راگفتخوشا زمانه که در تحت این عنان آمد
حریم روضه جاه ترا بود چمنیکه آفتاب در او شکل اقحوان آمد
تویی که در ازل اندیشه ات بفکر قضاگذشت بر اثرش امرکن فکان آمد
مگر ثنای تو از طبع میکند شبگیرکه گوش بر در دروازه دهان آمد
مگر دعای تو جوشد زدل که حسن قبولشکافت برقع و تا سر حد زبان آمد
فلک بلجه هستی بعکس فرمانتدو غوطه زد بته عمر جاودان آمد
امید ابر اثر نقش پای احسانتدو گام زد بسر گنج شایگان آمد
زعجز دم زدم اندیشه لب گزید و بگفتکه راز سینه اندیشه بر زبان آمد
فلک بمدح تو دوشینه کرد تحریکمچنانکه نطق بنزدیک آستان آمد
خدایگانا راز دلم تو میدانیچه گویمت که دلم چون زغم گران آمد
چه احتیاج که گویم که رفت و عرفی راچه برسر از هوس مرگ ناگهان آمد
در این مصیبت عظمی که دهر سنگین دلز گریه هر سر موچشم خونفشان آمد
چنان فریفت مرا گریه های روحانیکه چشم از هوس قطره ای بجان آمد
که رهبرش بعدم شد که مرگ در مرگشسیاه پوش تر از عمر جاودان آمد
برفت و لطف تو بر من گذاشت وین بدلی استبنزد عقل که تاوان آن زیان آمد
ولی بنسبت اوصاف وحدت ارواحهمان که رفت بنزدیک من همان آمد
توآگهی که مرا از غروب آن خورشیدچه گنجهای سعادت زیان جان آمد
من آگهم که گر آن شب چراغ گم کردمچه گوهرم بتلافی آن زیان آمد
بهار باغ مرا گر قضا بجنت بردبهار باغ بهشتم ببوستان آمد
هرآن عروس که در نوحه شد زحجله نطقز راه تهنیت اینک به آستان آمد
همیشه تا رسد از آسمان بگوش اینقولکه عهد دولت بهمان شد و فلان آمد
ز دوره تو نکو باد آسمان تا حشرکه دور حشمت این رفت و دور آن آمد