شمارهٔ ۷ - در مدح میر ابوالفتح
عشق کو، تا خرد بر اندازدعود شوقی به مجمر اندازد
درد را در دلم بپالایدعافیت را به بستر اندازد
مرغ جان را ؛ برد، بباغ گلیکه اگر پر زند پراندازد
صید دل را کشد ببند کسیکه اگر سر کشد؛ سر اندازد
آنکه از ناز و غمزه بر جانمگه سنان ، گاه خنجر اندازد
وز متاع وفا بجیب دلمنااقل و نه اکثر اندازد
شاهدی کو که یک نفس گوشیبدل درد پرور اندازد
هر شکستی که از دلم بخردبدو زلف معنبر اندازد
آسمان رنگ شیشه ای طلبدکآفتابی بساغر اندازد
در شراب افکند دل گرممدوزخی را بکوثر اندازد
خنده جام جم بگریاندگریه شیشه خون بر اندازد
نور خورشید می؛ پرند شفقبر سر خاک اغبر اندازد
باده روشنی که لمعه آننور از چشم اختر اندازد
قهقهه شیشه ، طبل کوچ زندهوش را خیمه بر سر اندازد
کو مغنی که اضطراب دلمهمه در نبض مزمر اندازد
زخمه از باد گوشه دامنموج در نغمه تر اندازد
از رگ و ریشه دلم بکشدرعشه در جان غم در اندازد
بهر سامان بزم گر نظریجانب فرش گستر اندازد
چمن جنت آورد رضوانجای فرشش بمنظر اندازد
مایه انتعاش مظلومانگر بدامان صرصر اندازد
آشیانه خراب کرده بازپیش برج کبوتر اندازد
روز هیجا که بر کشد شمشیرنام رستم بخون در اندازد
خامه هنگام ثبت هیبت اولرزه در نقش مسطر اندازد
در مصاف قیامت آشوبشکه رو آرو بلشکر اندازد
نعره در تازیانه فعل کندحمله را باد در سر اندازد
نعره سیلی برآفتاب زندصدمه سد سکندر اندازد
دشنه بر سینه فلک شکندنیزه در ناف اختر اندازد
زهره آهنگ رزم برداردوز برون چنگ و مزمر اندازد
ترکتاز از کرشمه وام کندطلبد خود و معجر اندازد
حله مطربانه چاک زندز ره زلف در بر اندازد
تیغ سیمابگون درآمد و شدسرو دست دو پیکر اندازد
آفتاب از گشاد ناوک اوجوشن حوت بر سر اندازد
بگریزد بزیر ماهی گاوگرز، را چون بمغز اندازد
باد آتش نهاد حمله اوبحر را تشنه در بر اندازد
علت رعشه بسکه عام شودچون بمیدان تکاور اندازد
رمح فولاد عرض موج زندتیغ الماس جوهر اندازد
تا بسنجد متاع بازویشآنکه زین پس جدل در اندازد
سر خاقان بتیغ بازویشدر ترازوی قیصر اندازد
نی غلط گفتم این نه گردابی استکز، ویم کس بمعبر اندازد
کشتیم در میان بحر شکستکه بدریا شناور اندازد
هر که دنیا نشیمنش باشدفرش در کام اژدر اندازد
مردم از شرم ، چند گمرهیمعقده در کار رهبر اندازد
دست توفیق کو که شمشیریبرسر نفس کافر اندازد
حسن معنی که دارد آنکه بمهردر ره دشمنان سر اندازد
یوسف آنکس بود که از حسدشگر برادر بچه در اندازد
او عبیر لباس خود خواهدکه بجیب برادر اندازد
واعظم کشت سنگ مستی کوکه شکستی بمنبر اندازد
ذوق و عظم نماند و میخواهمکه سخن طرح دیگر اندازد
سر بسر شکوه ستم گرددرسم شرم از جهان بر اندازد
خویشتن را زتنگنای دلمبطربگاه دلبر اندازد
گوید ای بیوفا کرشمه توشور تا کی بهر سر اندازد
نقش را کج مباز با عرفیمهره تا کی بششدر اندازد
کاشکی آن شکیب هم میداشتکه شکایت بمحشر اندازد
رو بدلجوئیش مباد آن مستزهر آفت بساغر اندازد
رو که آن تشنه بهانه مدحترسمش عقل در سر اندازد
که شکایت بخون بپالایدبدر گوش داور انداز
میرابوالفتح کز سیاست اوغمزه زهره خنجر اندازد
گر ضمیرش کند نثار قبولآسمان مهر انور اندازد
نافه صحرای چین شود هرگاهقلمش نافه تر اندازد
دانه از کشت جودش ارمرغیچیندو در گلو در اندازد
همچو سیمرغ آسمان هر روزبر زمین بیضه زر اندازد
ایکه خشمت در آزمودن تیغسر بهرام صفدر اندازد
گر کشد باز هیبت تو صفیرمرغ تصویر شهپر اندازد
حلمت از سایه بر فلک فکندسینه بر روی محور اندازد
گر قضا قدرتت بدست آردبی عرض طرح جوهر اندازد
عطری از جیب خلقت ار گردوندر گریبان خاور اندازد
جای نور آفتاب چون سایهبر جهان فرش عنبر اندازد
با تو گر حاتم از ره دعویطرح داد و ستد در اندازد
تو مطالب فشانی و حاتمآرزو در برابر اندازد
دشمنت بسکه هست بخل سرشتبلغات ار نظر در اندازد
فعل از و اشتقاق نتوان کردچون نظر سوی مصدر اندازد
شقه مردی تو گر مریممعجر آسا بسر در اندازد
مایه نشئه انوثیتباز در بطن ما در اندازد
داورا لحن مدح گستر تورقص در مسمع کر اندازد
خرد از غور کنه خلق توامدر ته جیب عنبر اندازد
حور گر خاک فطرتم یابددر لباس معطر اندازد
زیب حور خیالم از سنجدلیلی از شرم زیور اندازد
بوی جودت شنیده ز آن قلممهر دم از عطسه گوهر اندازد
گرچه طبعم ز شرم مدحت توسر ببالین چو عبهر اندازد
عرشیان برسر کلاه زنندمرغ فکرم اگر پر اندازد
نیک دارو مرنج گر عرفیدر ثنایت عنان در اندازد
چه کند طوطی گرسنه ، بگوگرنه خود را به شکر اندازد
ور به تنگی بشوق مدح ، بگوکش بدل سایه کمتر اندازد
بهر تسکین شوق مدحت تونظم رنگین بدفتر اندازد
چون زلیخا که در تسلی شوقطرح کار مصور اندازد
انوری عاجز است و من عاجزطرح مدحت که در خور اندازد
گو بذهنت که معنی لایقدر زبان ثناگر اندازد
گو کجا مدحت آتش افروزدتا ضمیرم سمندر اندازد
آب گشتم ز شرم تحسینتبه که مرغ سخن پر اندازد
تا فلک دلق اشهب و ادهمروز و شب را ببر در اندازد
روز خصم تو شب لباسش بادنه لباسی که از بر اندازد