شمارهٔ ۶۰ - پند و اندرز
شکست رنگ شباب و هنوز رعناییدر آن دیار که زادی هنوز آنجایی
بحیرتم که چه دارو رهاندت زین دردکه عین جهلی و داری گمان که دانایی
خراب کرده جهلی و فارغ از دانشعظیم دردی داری و بس شکیبایی
اگر در آینه بینی ز شرم زشتی خویشبچاه ویل در افتی چو دیده بگشایی
زمانه بهر تو تابوت میدهد سامانتو خود ز گوشه مسند فرو نمیآیی
هزار مغلطه داری در آستین پنهانکلاه گوشه دانش بعرش اگر سایی
شکسته اندودواشان همین شکستگی استتو تندرستی و بر مومیایی افزایی
مگو که جوهر الماسم و مصون از سنگکه دهر سنگ بکف حاضر و تو مینایی
سپهر بیضه عنقا بود، کنون دریابکه تو بدعوی هستی چه ژاژ میخایی
بتلخی غم اگر آشنا کنی کامتگمان برم که به از بیغمان بیاسایی
سپیده موی شدی ای عروس طبع و هنوزبطالع من بد روز فتنه میزایی
همه بهشت مجو قرب دوست هم چیزی استقدم فراز ترک نه چو گرم سودایی
بکودکی شده مویت سپید و بیخردیاز آن ز بطن هوس در بهشت میزایی
مبصران همه تن چشم در حریم وصالتو جمله دست و شکم پیش من و سلوایی
از آن حساب تو هر دم تفاوتی داردکه قد سرو نبینی و سایه پیمایی
بزیر جامه نهان کرده ای برص لیکنبچشم اهل بصارت برهنه میآیی
چگونه شاهد عصمت ز تو نپرهیزدکه در شکستن ناموس ناشکیبایی
چه عذرهای موجه نهی معاصی رابچش لعاب دهانت که قند میخایی
تمام عرصه محشر مگس فرو گیرداگر چنین بقیامت شکر فروش آیی
سبک عنان شو و خود را بملک علم رسانازین چه سود که انگشت جهل میخایی
جنون ز سر بنه و دست عقل گیر و بیاکزین بهانه مسلم نه ای که شیدایی
عصا بکف نه و تکبیر فتح خوان و بروکه نشنود ز تو همت که ناتوانایی
دو شیوه داری و در هر دو عرفی از توبه استکه ترهات فروشی و عمر فرسایی
سخن دراز شد افسانه تا بکی خوانماگر سخن شنوی بس همینکه خودرایی
گرت هواست که گویم چگونه میباشیبگویمت بنگر واژگونه میآیی