شمارهٔ ۵۶ - تجدید مطلع
بخوان خود درآ تا قبله روحانیان بینیبین در آینه تا آتش صد خانمان بینی
بدیدار تو دلشادند دایم دوستان توترا هم شادمان خواهم چو روی دوستان بینی
هلاکم می کند گردون و غمگین بینمت ، آریتو نتوانی که بر احباب ، دشمن قهرمان بینی
تو محبوب جهان آنگه مدارا ، باورم نایدتو شمع انجمن باشی و در پروانه جان بینی
بحفظ گریه مشغولم اگر بینی درونم رازدل تاپرده چشمم دو شاخ ارغوان بینی
دلت الماس همت بود اگر وا بینی اکنونشترنج زر دست افشار پرویز جهان بینی
بوعظ اندر شو از راه غزل عرفی ترنم بسدر شیون زن آخر مردن خود چون عیان بینی
نبینی در مقام نفس و طبع آسودگی هرگزبهفتم پایه مسند نه که راحتگاه جان بینی
نشان جان همی جو، تا نشان از بی نشان یابیمکان دل طلب کن تا مکان درلامکان بینی
ز حور و سدره هستم بهره ور بی دست وبی دیدهتو این دولت کجا یابی که جنت در مکان بینی
زجنگ دی و فردا رسته ام بی منت امروزتو این دولت کجا یابی که هستی در زمان بینی
من از گل باغ میجویم تو گل از باغ میجوییمن آتش از دخان بینم تو از آتش دخان بینی
ز ترتیب نظام آفرینش چون نه ای آگهحوادث را زتأثیر نجوم آسمان بینی
ز ابر و آفتاب اندیشه ات گوته بود زانرودر از گنجینه دریا و لعل از جیب کان بینی
بچشم مصلحت بنگر مصاف نظم هستی راکه هر خاری در آن وادی درفش کاویان بینی
شعار ملت اسلامیان بگذار اگر خواهیکه در دیر مغان آیی و اسرار نهان بینی
تو از ملک عراقی واژگون کن عادت پیشیناگر خواهی که حسن رونق هندوستان بینی
ز ملک نور از آنرو تاختی درکشور ظلمتکه حسن چینیان را درلباس زنگیان بینی
ازآن تاراج بینی در بیابان کاندر این وادیبآبادی چوآیی راهزن را دیده بان بینی
گهر جویند غواصان فطرت در ته دریاتو در فکر همین دایم که از دریا کران بینی
بدام اندر کشیدند اهل معنی طایر دولتتو در زیر درختان همچو طفلان آشیان بینی
نگنجد نور خورشید ازل در ظرف هر دیدهبآب دیده مردان نگر ، تاعکس آن بینی
تو خفاشی زنور مه قیاس نور خود میکنترا سود این بود گر نور خور بینی زیان بینی
نظر از پیشگاه شرع درکاخ حقیقت کنتو کژ اندیشی آن بهتر که صدر از آستان بینی
زگرد رغبت خاطر فرو شو دیده فطرتاگر خواهی که حسن خار و گل یک یک عیان بینی
تو سر نادیده ای بر شعله مینازی چو خاکسترببینی حسن خاکستر چو در روشن گران بینی
مرو در عرصه دانش کز آسیب تنگ فهمانیقین را در پناه پرده داران گمان بینی
درا در پرده بینش که مدهوشان حیرت رافروغ دیده ستر عورت دوشیزگان بینی
چه نقصان بینی از حیرت که خارش گلستان یابیچه لذت گیری از دانش که مغزش استخوان بینی
مخاطب گر نباشد مستمع خامش مشو عرفیکه هست او هرچه هست اما تو در معنی زیان بینی
سخنور را خموشی نقش خود میدان خطا باشدکه خاموشی بلبل را زیان مهرگان بینی
نوارا ، تندتر میزن چو ذوق نغمه کم یابیحدی را تیزتر میخوان چومحمل را گران بینی
مشوش خواهمت گاهی که بینی رهروی خستهدر آتش خواهمت جایی که دستی برعنان بینی
برا از پرده صورت ، قدم در راه معنی زنکه در هر منزلی سری ز اسرار نهان بینی
اگر شوقت امان ندهد ببزم خان خانان روکه نقش لوح محفوظش ز پیشانی عیان بینی
دکانی چیده خلقش برسر بازار انسانیکه جنت را متاع روی دست آن دکان بینی
اگر آگه شوی از نیت او وقت گفتارشزبانش عین دل یابی دلش عین زبان بینی
گر از باد خلافی آتش قهرش علم گرددبراندام فلک هر موبسان خیزران بینی
سمند عزم او را سرعت گردون عیان یابیحسام عقل او را جوهر اول فسان بینی
چو با حلمش ببینی کاه عاجز کهربا سنجیچو با عدلش ببینی، ماه نساج کتان بینی
چو مهرش در جهان جان و تن والی شود زان پسز جان امکان تن یابی زتن امکان جان بینی
چه خوانی ای ثنا خوان مدحت گفتار وکردارشکه قول و فعل او را فعل وقولش ترجمان بینی
جهان علوی و سفلی است از شخصش در آمیزشاگر خواهی که حد ارتباط این و آن بینی
ببین در صورتش تا آن جهان در این جهان یابیببین درمعنیش تا این جهان در آن جهان بینی
بفخر دودمان عالم سفلی مکن مدحشدرا، در عالم علوی که فخر دودمان بینی
بمجلس غم گداز و عشرت افزا ، لیک در خلوتبشادی دشمنش یابی به انده مهربان بینی
برون از تشنگی درآتش است اما درون بنگرکه نهر سلسبیلش در گلوی دل روان بینی
کنار بحر بی پایان عرفان در وسط یابیاگر بازورق دل شوق او را بادبان بینی
اگر عادت بترتیب فصولت راهزن نبوداز آن راهت بباغ آرد که گل را در خزان بینی
دعای عقد اخوت با اجابت بست هان عرفیدعا کن از ثنا بگذر که دیگر وقت آن بینی
بدرویشی ثنای خانخان می کنی آریخوشآمد گونه ای تا روی حشمت در میان بینی
دعای تو برسم مدحت اندیشان نمیگویمکه یارب تافلان باشد تو بهمان و فلان بینی
تو خیراندیش خلقی ، پس چنین باید دعای توکه یارب آنچه بهر خلق اندیشی همان بینی