گنج

شمارهٔ ۵۷ - در تهنیت تولد فرزند خانخان

قافیه: ای۵۰ بیت
بود درکتم عدم بکر طبیعت را جایکه خرد بر سرش استاده همی گفت برآی
چند در پرده نشیند خلف دوده کونمحرمی نیست مگر هم تو شوی پرده گشای
نه ترا عقد زفاف است در این پرده ضرورنه مرا صبر و سکون داده در این دیر خدای
مریمی کن تو که فرزند مسیح است مسیحخاتمی کن تو که توفیق گدای است گدای
از سخن گوشزد بکر طبیعت چون گشتخنده زد گفت که رو صبر کن وژاژ مخای
گوشه ای گیر و جگر میخور و تلخی میکشتا بعهدیکه شود صاحب تو ملک آرای
خلق از «مژده بر» و«مژده شنو» جمع شوندجمله جوهر طلب و جوهری و گنج ستای
فلک آماده شود زهره مهیا گرددآن یکی حله طراز آید و این غالیه سای
من به صد ناز و کرشمه همه رنگ و همه بویبرسر حجله ارکان نهم از خلوت پای
پس درآید ببرم، آنکه منش نامزدماو کشد بند نقاب من و بند قبای
بعد از آن کشمکش و طی شدن حالت حمللب بگستاخی اگر باز کنی دارد جای
لله الحمد که آن وعده بپایان آمدهم خرد کامروا آمد و هم بار خدای
دوش بر دوش قضا دست در آغوش قدرآمد از پرده برون پردگی صنع خدای
وهم باطالع او گفت که باشم در عرشگفت گرگم نشوی پیشترک هم میآی
بخت با گوهر او گفت که دولت بس نیستگفت دانم بچه ای حامله،رو ، رو میزای
سال مولودش از آن شاهگل بی بدل استکه ندارد بدلی در چمن دولت ورای
مرحبا ای گهرت را شرف ذات پدرمرحبا ای قدمت را اثر ظل همای
مرحبا ای زعنایات ازل رمز فروشمرحبا ای بعلامات هنر خویش ستای
مرحبا ای نظر بخت تو کیوان پرورمرحبا ای گهر ذات تو امکان آرای
مرحبا ای بکنار آمده از صلب پدرجاودان در کنف فضل پدر میآسای
خان خانان که کمالی است مصور گهرشکوشناسای گهر، تا نگرد صنع خدای
ناخن قدرت او پرده تحقیق شکافخامه دولت او چهره توفیق گشای
زیب فرماندهیش در شکن طرف کلاهنقد زیبندگیش در گره بند قبای
دشمنش را بود آن مایه شقاوت که بودگردآلایش او دامن جیحون آلای
دیده عقل شود خیره زآیینه وهمگر شود صیقل اندیشه او زنگ زدای
عدل او چون روش آموز مکافات شودپیرو جاذبه کاه شود کاه ربای
بخت او گر بدل نغمه طرازان گذردشاخ طوبی شود از برگ و ثمر پیکرنای
زآن بود زنده حسودش که جهان گشته ز ننگدر وجود عدم دشمن او بی پروای
آنچنان پیرو شاه است که از غایت قربگه گهی سایه رساند بسرش بال همای
اختلاف صور از نوع بشر برخیزدخامه معدلت او شود ار چهره گشای
ای که در سایه عدلت همه امن است و امانعالم فتنه فروش و ملک نائبه زای
تا بهوش تو دهد صافی صهبای رموزگردد از پرده دل عاقله ، دانش پالای
شام احباب ترا طلعت خورشید اندودصبح اعدای ترا ظلمت خورشید اندای
نزد ادراک تو اسرار قضا برکف دستپیش فرمان تو احکام فلک برسر پای
بسکه از لطف و عطا عزت و ثروت بخشدعالم آرا دل و دست تو بهر بی سر و پای
وقت آنست که دختر طلبد از پی عقددودمان کرم، از سلسله آز، گدای
گر نگشتی کرمت حامی اصناف امماحتسابت نشدی عامل معزول نمای
زهر ناز از نگه خود بمکد چشم بتانهر کجا عدل تو از ظلم شود پرده گشای
ای که از بهر ستایشگریت معتکف استبر لب نکته سرایم خرد نادره زای
مدحت جز تو بفتوای یک اندیشی منچون غم و شادی مغلوب طبیعت پیمای
حرص کسب شرفم لب بثنای تو گشودوای اگر معذرتم عرض تو میبودی وای
دیده نه فلکم زایر انگشتان استهر گه از نامه مدح تو شوم بوسه ربای
جایم از دیده کند عقل و چنینم دارندهر که را کعبه مدح تو شود ناصیه سای
گل اندیشه من سحر خطا معجزه رنگبلبل نطق من الهام غلط وحی سرای
کلکم از بهر سخن چینی من سر در پیشوز علوم سخنم تارک او گردون سای
رهرو طبعم اگر قطع کند وادی خواببر سر گنج معانی همه ره دارد پای
عرفی آهنگ دعای کن بس از این لاف و گزافوجه کفاره بدست آر و دگر ژاژ مخای
تا محال است که مهتاب بگز پیمایندتا بود در عرض خلق فلک ناپروای
باد مساح فلک در عرض آباد جهانبذراع عرضت مزرع دوران پیمای
یأس و امید محبان تو مقصود انگیزبود و نابود حسودان تو حرمان آلای