گنج

شمارهٔ ۵۴ - در منقبت حضرت ختمی مرتبت (ص)

۷۸ بیت
ای دل راهزن که از عرشمبه حضیض ثری فرستادی
ای ستم دوست کز در خلدمبه مضیق بلا فرستادی
ای غلط سیر کز ره قدسمبه مسیر فنا فرستادی
ای عروسی که بهر جلوه خویشبدو عالم مرا فرستادی
گوش کن تا بگویمت از غیبچه گرفتی کجا فرستادی
آمدی با دو کون معنی لیکبعدم زود ، وا فرستادی
صورتی را که وقف ما کردیننگ مردم گیا فرستادی
آمدی ممتلی زاستعدادروح را ناشتا فرستادی
آبرویی که تشنه اش ملک استبسبوی هوا فرستادی
کهنه ریشی که مصلحش نمک استبشکنج دوا فرستادی
هر کجا بخیه هوس دیدیبقمیص رجا فرستادی
هر کجا تخم آز بر چیدیبزمین عطا فرستادی
جای عجز و نیاز ،کبر و ریابدر کبریا فرستادی
در مقامی که عشق میلغزدعقل را بی عصا فرستادی
هر که از طبع هرزه سر برزدپیش ارض و سما فرستادی
تحفه ها بهر شهوت انگیزیبشمال و صبا فرستادی
بغلط شهرت سلیمانیبدیار سبا فرستادی
نغمه زهره سوز لاف و گزافبسهیل و سها فرستادی
هر چه جبریل در نهایت گفتبفغان برملا فرستادی
هر چه برداشتی زکعبه قدسبصنم خانه ها فرستادی
هر کبوترکت از حرم دادنددر دم اژدها فرستادی
گاه رزمینه شجاعت بخشبیلان غزا فرستادی
گه زشوق چکیده مرثیه اینزد اهل عزا فرستادی
از برای ملوک ، مدح دروغگر نگفتی دعا فرستادی
هر که آمد بدیدنت ورقیگر نبود از قفا فرستادی
صدر با نامه ساز کرده مدامیک بیک جابجا فرستادی
گه برد مسائل علمالم نوشتی و لا فرستادی
گه برای مطالب حکماهکذا، هکذا، فرستادی
گاه از نظم و نثر بر شعرامرحبا، حبذا فرستادی
گاهی از نقش صوت برندماتن ترا نا تنا فرستادی
مجملاهر رهی که سرکردیخار در مغز پا فرستادی
ریش نا سورنفس نا پرهیزپیش عجز شفا فرستادی
هر کجا بود شاهدی ، بطلبشوق برقع گشا فرستادی
هر کجا شهوتی نمود ابلیسعصمتش رو نما فرستادی
از تقاضای نفس برجانتفتنه کربلا فرستادی
کبرت افزود، گر بدرویشیکاسه شوربا فرستادی
چشم بر حله بهشتت بودگر بعوری قبا فرستادی
هر کجا فقر میزبانی کردصد شکم امتلا فرستادی
هر کجا دعوت تنعم بودصد طبق اشتها فرستادی
دودهای کلیسیای امیدبگلوی دعا فرستادی
هر کجا فوجی از تعلق بودبس مدعا فرستادی
امر سهوی گر از کسی سرزدبشمار خطا فرستادی
ناروایی که از تو صادر شدبحساب قضا فرستادی
هر کجا کژدم نیازی بودبگریبان ما فرستادی
پرتو نور صبح اول خیزبچراغ قفا فرستادی
شمع ایمان خانه روشن کنبحریم ریا فرستادی
تا بصید آمدت شهاب حیاتبعیان بر قفا فرستادی
اینک آب و هوای عاریتیهم بر آب و هوا فرستادی
زان جواهر که داشت ارزشهاچه؟ بدارالبقا فرستادی
هرگزت دین نبودهان گر بودگو: چه کردی؟ کجا فرستادی
نازم این نامه های ننگین راکه بروز جزا فرستادی
هان روان شو که پیشخانه عیشخوش بساز و نوا فرستادی
گر دعایم کنی وگر نفرینبرگ دوزخ رسا فرستادی
دلی آخر ، اگر دلی این نامبدو عالم چرا فرستادی
تن زنم بی مروتی نکنمکه شفیع از بکا فرستادت
ای که خود را زشاهراه صواببره صد خطا فرستادی
بدهم مژده ای که صیغه عقدبا مضی ما مضی فرستادی
بد نکردی شفاعت خود رابلب مصطفی فرستادی
داوری کز لطافت نفسشقدسیان را غذا فرستادی
ای که از حمل نعت او بفلکعلت انحنا فرستادی
ای که بردی بنزد مهرش دلمس بر کیمیا فرستادی
ایکه از مایه سعادت خویشسایه بخش هما فرستادی
ایکه از همتت بشیر نعمبمکافات لا فرستادی
ایکه برهان معجزش صدرهبثبوت خدا فرستادی
ایکه اعداش را بکوبش لعنسوی تحت الثری فرستادی
ایکه وقت گزارش پیغامصبح نزد عشا فرستادی
اینچنین قطعه ای بیک نفسمبزبان ادا فرستادی
خستگان را ز مژده صحتتکیه و تکیه جا فرستادی
گمرهان را بظلمت خذلاننور شمع هدی فرستادی
در وصلت زدند اهل بهشترفتی و مرتضی فرستادی
سر اعدا بتن عداوت داشتمظهر لافتی فرستادی
دو جهان را ز راه حکمت و عدلتحفه های عطا فرستادی
بهر عزمی که چشمه هنر استآب فهم و ذکا فرستادی
بهر من کز هنر تهی دستمگنج شرم و حیا فرستادی
طلب روضه چون کنم کز لطفبدو عالم صلا فرستادی
به بهشتی کجا کنی تقصیرتو که مهرت بما فرستادی
بلبلم گرچه چشمه چشمه زشوقنوش نعت و ثنا فرستادی
لب ببندم که در طریق سکوتادبم رهنما فرستادی