شمارهٔ ۵۳ - تجدید مطلع
زهی وفای تو همسایه پشیمانینگاه گرم تو تکلیف نامسلمانی
متاع حسن تو سرمایه تهیدستیخیال زلف تو مجموعه پریشانی
لب تو جرعه ده باده دل آشوبیغم تو شانه کش طره تن آسانی
گل کرشمه بخندد چو چشم بازکنیبهار عشوه بریزد چو رخ بپوشانی
زدین خویش سوالش کنند در محشرکسی که عشق تو نگزید بر مسلمانی
چنین که لشکری از ( مرغ نامه بر) دارممرا سزد که کنم دعوی سلیمانی
بسی نوشت و نیامد جواب نامه دوستقلم که دست زمن میبرد بگریانی
چه دست درخم اندیشه میزند دیگرمگر بجوش درآمد شراب روحانی
بلی چوسینه الهام و وحی میجوشدز شوق انجمن فهم میرزا خانی
زفر عدل وی امروز یک بها داردمتاع نوشروانی و خان خانانی
بعون مکرمت او نیاز کاسه تهیزفقر تا بغنا میبرد بمهمانی
دمی که دست برآرد زآستین جودشبچشم آز کند موج بحر سوهانی
بعهد او شعرا در صفات زلف بتانکنند نقل بجمعیت از پریشانی
ز سهم او که نیارد فشاندگرد فتورفلک بدامن احوال انسی و جانی
کند ز حیله برای گزیدن مردمبگاه مستی از و التماس ترخانی
بوصف رایش اگر خامه زن شوم گردداناملم همگی چون هلال نورانی
هوای وصف کمندش بخاطرم زد موجگره شد افعی اندیشه ام ز پیچانی
دل حسود ز ویران ترست زان موضعکه در زمانه جود تو میکند کانی
تو زیب محفل و من بینمت که در میدانسر زمانه بفتراک بسته میرانی
نهال بخت تو در گلشنی بود سر سبزکه راه کاهکشانش کند خیابانی
چو سدره ریشه دوانیده در جهات آیددرخت عمر تو در چار باغ ارکانی
زحد گذشته حد خدمت فلک ترسمکه زیر مسند خویشش چو عرش بنشانی
زمانه جمع کندشش جهت بیک جانباگر تو رخش حکومت بیک جهت رانی
سمند دولت جاویدیت که در هر گامبساط کون و مکان بایدش بمیدانی
برهنه پا و سرآید ابد بدنبالشاگر عنانش بسوی ازل بگردانی
بخرق عادت اگر ملتفت شوی شایدکه کنه خویش در ادراک عقل گنجانی
شجاعت تو ولینعمتی بود که کندبمطبخش جگر شیر شرزه بریانی
چو عرض معجزه را تربیت دهی شایدکه سایه در بغل آفتاب بالانی
چو رخش کینه بتازی بروزگار سزدکه گرد تخت ثری بر سپهر بنشانی
قلم براه صلاح تو میرود ورنهکجا رسد بدو انگشت نی جهانبانی
همان عصای کلیم است خامه تو ولیصلاح در قلمی دیده نی بثعبانی
رقم کشان یمین و یسار دشمن توکه می کنند سخن سنجی و قلم رانی
ز بهر شدت خذلان او بدل کردندطبیعت ملکی را بنفس شیطانی
سه گانه گوهر والانژاد دوده کونکه جنس معدنی و نامیه است و حیوانی
از آن میان وجود وعدم فرود آیندکه صرف رد و قبولیت شود بآسانی
فلک بمردمک آفتاب اگر دیدیبروز عدل تو حسن زمانه فانی
بمانی از حرکت آفتاب در مطلعمثال دیده احول بگاه حیرانی
گهر شناسا در پیش پای بین و بسنجنثار من که بفرق تو باد ارزانی
غلط مسنج و مبین ، پایمال نسیان کنمباد چیده دگر بار بر سر افشانی
سبک ز چاش بگیری که بس گران گهر استمتاع من که نصیبش مباد ارزانی
قماش دست زد شهروده ز من مطلبمتاع من همه دریایی است و یا کانی
ز بسکه لعل فشاندم بنزد اهل قیاسیکی است نسبت شیرازی و بدخشانی
بعهد جلوه حسن کلام من ، اندوختقبول شاهد نظم کمال نقصانی
کنونکه یافت چومن سرمه سای درشیرازخرد ز دیده کشد سرمه صفاهانی
بین که تافته ابریشمش چه خامی یافتزتاب اطلس من شعر باف شروانی
زمانه بین که مرا جلوه داد تا از رشکبداغ رشک پس از مرگ سوخت خاقانی
گرفت روی زمین جمله آفتاب صفتبعون تیغ زبان شهرتم بآسانی
بخند ، ای در و دیوار روزگار خرابکه برزمانه زدم تکیه سلیمانی
چو کرم پیله لعابی تنیده ام ببروتکه اصل خلعت دارایی است و خاقانی
ز شوق بوقلمون حله عبارت منمدام شاهد معنی نمود عریانی
زسحر خامه جادو اثر ، فرستادمبجای شعر بکاغذ شراب روحانی
بنوش و باک مدار این شراب خامه رساکه نیست خوردن این باده را پشیمانی
از این شراب گر آلوده دامنی خیزدبکش که بر تو حرامست پاکدامانی
زمانه خواند فلک بر بیاض دیده نوشتکه این قصیده بیاضی بود نه دیوانی
برآستان تو صد گنج شایگان ریزدچو آستینت اگر نامه ام بر افشانی
مده براوی ناجنس نامه ام که مرادر این قصیده بروز کمال ننشانی
مرا زنسبت همدردی کمال غم استوگرنه شعر چه غم دارد از غلط خوانی
ز همعنانی طبعم بشاعر شروانبعهد کودکیم ذهن کرده شروانی
کنونکه رتبه حکمت گرفت شعر از منکند بنسبت این اعتبار یونانی
هنوز هست امیدش که یابد از فیضمبعون خدمت صاحب خطاب گیلانی
مفرحی که من از بهر روح سازدهمبه انوری نه فلانی دهد نه بهمانی
چه صاحب آنکه در اهمال خدمتش نشنیدقضا ز صورت دیوار عذر بیجانی
همان که هست ترا باروان افلاطونخطاب لفظی و باوی تکلم جانی
همان که گریه کلکت از آن روا داریکه نوبهار طبیعت برو بخندانی
همان که فرق فلک را بتیغ بشکافدگرت زحادثه چینی فتد بپیشانی
همان که ابر عتابش چو فتنه بار شودجهان زحفظ تو خواهد کلاه بارانی
همان که نشکند از هیچ دست طرف کلاهکه تو نثار و فاقی برآن نیفشانی
سخن صریح بگویم حکیم ابوالفتح استکه تو سپهر فضایل مآثرش خوانی
دلیر زانش پرستم که از لیاقت اوگرفته برهمنی سیرت مسلمانی
ذخیره ای نهد از من که مانی از صورتتمتعی برم از وی که صورت از مانی
از آن ندیده ثنا گویمت که می بینمترا و او را یک تن بچشم روحانی
دلیل وحدتم این بس که مدح خود میخواستمرا به مدح تو فرمود ، گوهر افشانی
تو چون گذر کنی آنجا بنظم رنگینمکه مصرعش چمنی کرد و بیت بستانی
ضمیر وی بمن اینجا نشان دهد هر جاکه ناخنی بزنی یا سری بجنبانی
در این زمین دوسه بیتی گزیده در مدحشذخیره دارم از انعامهای ربانی
قصیده ناشده و ناتمام میخوانمکه شوق من بثنا خواندش تو میدانی
تبارک الله از آن گوهر محیط عطاکه از افاضت خود قطره ، کرد عمانی
نه نفس کلی و دریای گوهر دانشنه عقل اول و استاد جوهر ثانی
عداوتش بگهر سیمیای مصلحتیعنایتش باثر کیمیای رحمانی
بجای دیو ملک را کند بشیشه اگرکسی بخلوت خلقش کند پریخوانی
نخست خویشتنت بخشد از گران گهریچو دست همتش آید بگوهر افشانی
زمانه را و فلک را بوی خطابی بودنه دوش و دی ، دم اشراق صبح امکانی
زمانه گفت تو پرویز و من ترنج زرمبکام خود بطرازم چنانکه میدانی
سپهر گفت تو آنی که توسن آنچه منمبراه عجز برانم چنانکه میرانی
شکفته بخت وی و دل شکسته طالع خصمندیم میکده و کام جوی زندانی
چو رسم خدمت او عام گشت ، گردون گفتکه داغ صورت چین تازه شد ز بیجانی
زمانه گفت فلک را گهی بیابد ابرمراتب کف جودش، بگوهر افشانی
فرو گریست که آری گهی که نفس فلکبعلم جوهر اول رسد ز گردانی
سخن شناسا دیدی و دیده باشی همعلو پایه من در مقام سحبانی
فلان مربی و من تربیت پذیر این بسزفضل خود چه زنم لافهای طولانی
دراز شد سخنم جای شرم و تن زدن استگرفتم آنکه لآلی است جمله عمانی
طریق ذیل چه پویم در این خجالتگاهکه لنک شد خردم را سمند جولانی
ثنای صاحب و مدح تو همچو شیر و شکربهم سرشتم و بگرفت شکل و حدانی
نوای لاف و گزافی که سنت شعر استزدم چنانکه دلم خون شد از پشیمانی
نمی وزد زجهان باد بر دلم هرگزکه زلف شاهد نطقم کند پریشانی
حدیث آب و علف خود بنزد من باداستکه نظم و نثر مرا کرده آبی و نانی
تمام همت و سرتا قدم مراد دلماگر دهی نستانم ، دهم چو بستانی
دگر چه مانده؟ دعایی کنون بگو چکنم؟طلب کنم که نه تحصیل حاصلش خوانی
همیشه نانبود ثانی اقدم از اولهمیشه تا که بود سربتاج ارزانی
ز سایه تاج ده فرق بخت عرفی بادهمای دولت مخدوم اول و ثانی