گنج

شمارهٔ ۵۱ - عزت نفس

قافیه: انمخواه۲۲ بیت
گر مرد همتی ز مروت نشان مخواهصد جا شهید شو ، دیت از دشمنان مخواه
بستان زجاج و در جگر افشان و نم مجویبشکن سفال و در دهن انداز و نان مخواه
خاک از فلک مخواه و مراد از زمین مجویماه از زمین مجوی و وفا زاسمان مخواه
ترصیع تخت و تاجت اگر خسروی دهدبشکن کلاه مسند وگوهر زکان مخواه
گر ماه و آفتاب بمیرد عزا مگیرگر تیر و زهره کشته شود نوحه خوان مخواه
شریان ز پوست برکش و درکام تیغ نهلب را گلو بگیر و زقاتل امان مخواه
گر بی شهادت از در عشقت روان کنندتیغ کرشمه و دل نامهربان مخواه
گر مژده وصال رسد در زمان بمیروز بعد مرگ اگر برسد دوست جان مخواه
طاووس همتی سر منقار تیز کنیعنی که بال و پر بکن وسایبان مخواه
مجلس بنوحه گرم کن از نی نوامجویخنجر بسینه تیز کن از کس فسان مخواه
رو بیضه را بسنگ زن ای هدهد بهشتبرشاخ سدره جا مکن و آشیان مخواه
گر کعبه ات بزیر لب آرند لب بدوزبر خاک بوسه زن ز حرم آستان مخواه
ای مرغ سدره ، در طیران ابد بمانمنشین بخاک طوبی و انس مکان مخواه
آهوی عصمت ار بگریزد ز عید گاهگیرایی از کمند و شتاب از عنان مخواه
گر ناگهت بروی هوس دیده وا شودبهر خراش تیزی نوک سنان مخواه
تا میزبانیت نکشد در خم غرورتنها بطرف سفره نشین میهمان مخواه
دنیای حلاوتی نرساند بکام کساین لقمه را مناسبتی با دهان مخواه
دستان زنی و بال گشایی چه دلگشاستاز کبک طالع من و زاغ گمان مخواه
از من بگیر عبرت و کسب هنر مکنبا بخت خود عداوت هفت آسمان مخواه
نام قبیله را مبر از فضل خود بعرشتا نفخ صور طنطنه دودمان مخواه
عرفی چه احتیاج که گوید بداستانکین از فلان مجوی وز به همان فلان مخواه
لب بستن از طلب روش همت است و بسگفتم مخواه تن زن و صد داستان مخواه