گنج

شمارهٔ ۵۰ - در منقبت حضرت ختمی مرتبت (ص)

قافیه: ه۳۷ بیت
ای مرا بر زشتی اعمال ، نومیدی گواهدورم از حسن عمل چون رو سپیدی از گناه
صورت امید می بینم چو آب موج زنبسکه میگردد زشرمم رعشه در نور نگاه
گر بصورت کاه را گویم که همرنگ منیکهربا چون مردم چشم بتان گردد سیاه
میل فعل زشت را با طبع من آمیزش استوین شبیه ربط کفر است و مکافات اله
ور بعصیان در نمی آمیزم از بی قوتی استوین بعینه چون حریص شهوتست و ضعف باه
ای که داری نامه اعمال را از فعل زشتچون مصیبت خانه عاشق زدود دل سیاه
چهره را از آب یاقوت ندامت بر فروزچون گل روی دل آرایان ز تاثیر نگاه
در نگاه شاهد معنی عالم غوطه زنتا بجولانگاه صورت بسته ای دام نگاه
مرحبا نیک آمدی ای یأس تا بیرون دهمگریه گرمی که شوید تیرگی را از گناه
هان سمند آهسته ران ای گمره ناهوشمندمنحرف میتازی و مستی و تاریکست راه
حبذا ای نوبهار عجز کز تأثیر تومعصیت را میدهد آمرزش از طرف کلاه
میتوان کردن تلافی عمر ضایع کرده راگر زنو برگ گیاه تازه گردد برگ کاه
شاهد معنی عیان و ما بصورت ملتفتای درون جهل ما چون روی نادانی سیاه
بسکه بی تأثیر ضایع گشت در دیر مجازگریه های تلخ شام و ناله های صبحگاه
بعد از این در معبدی نالم که بی منت نهدگوهر کام ابد در دامن تأثیر آه
حالتی یابم که از تکفیر من کافر شوندگر تراود از زبانم لیس فی دلقی سواه
مقصدت دور است عرفی گرباین ره میرویکام همت را روائی باید از امداد شاه
قهرمان عرش مسند داور امی لقبصورتش مرات معنی معنیش صنع اله
گر محیط رای او بر چرخ گردد موج زندامن موجش بروید چشمه خورشید و ماه
در شب معراج کان یکتای بی شبه و نظیرجامه صورت زروش افکنده در آرامگاه
زان کسی محرم نبود اندر حریم ایزدیتابود و هم غلط بین در امان از اشتباه
ای زروی نسبت ذاتت ولایت را شرفوی بزیر سایه جاهت نبوت راپناه
سایه یزدانی و انوار سیمایت دلیلداور کونینی و انواع احسانت سپاه
دست حفظت بهر چابک خیزی و بربستگیبر میان شعله بر بندد تطاق از برگ کاه
شاخ شاخ و برگ برگش تازه بر هم ریختندتاز باغ همتت خواندیم طوبی را گیاه
شاهد عدلت بدست خلق در ایوان دهرسنبل ریحان فشاند فتنه را در خوابگاه
بسکه دست رحمتت آرایش هر چهره کردعشق میورزد بحسن یأس و امید اشتباه
توشه گیر انتفاع از ریزش جود ، توجودخوشه چین ارتفاع از مزرع جاه تو جاه
از خیال هیبتت اندیشه میرد در ضمیروزنشان آستانت سجده رقصد در جباه
با ازل گوید ابد کین نا امید از ساحل استکر کند در بحر علمت گوهر اول شناه
ای که از احوالم آگاهی مهل اینسان مراهمچو سعیم در حصول طاعت و عفت تباه
می تراود آب شور از تیره بختم گر کسیتا ابد در ساحت تحت الثری میکند چاه
سینه مد الف بشکافد و بیرون جهدچون در اثنای پریشانی نویسم تیر آه
یوسف نفس مرا زآسیب اخوان دوردارکین حسودان مروت سوز با این بیگناه
با فریب غول همزادند در راه سلوکبافساد گرگ انبازند در نزدیک چاه
تا اسیران محبت را بجولانگاه دوستاحتمال سجده کردن مضمر است اندر جباه
احتمال رو سپیدی دور باد از آنکه اوجز به درگاه تو ساید چهره در عذر گناه