گنج

شمارهٔ ۲۰ - درستایش حضرت امیر علیه السلام

قافیه: س۲۹ بیت
این بارگاه کیست که گویند بی هراسکای اوج عرش سطح حضیض ترا مماس
منقار بند کرده ز سستی هزار جاتا اولین دریچه آن طایر قیاس
آورده گوشوار مرصع بهدیه عرشکز وی علوشان بستاند بالتماس
نی سایه اش لباس ببر کرده از علونی کرده نور مهر زر اندودیش لباس
از بسکه نور بارد ازو در حوالیشخورشید روشنی کند از سایه اقتباس
گر بشنود نسیم هوای حریم اوبر مغز نوبهار هجوم آورد عطاس
گفت آسمان مرا که بگو این چه منظور استکز رفعتش نه وهم نشان داد و نه قیاس
گفتم که عرش نیست زجاج است و لب گزیدگفتا نعوذبالله از این طبع دون اساس
شرمی بکن چه عرش، چه کرسی ، نه بارهاگفتم بصرفه حرف زن ای پایه ناشناس
این قصر جاه واسطه آفرینش استیعنی علی، جهان معانی، امام ناس
آنجا که لطف او عمل کیمیا کندزر دارد التماس طلائیت از نحاس
معجونی از بلاهت خصم و شعور اوستکیفیتی که کرده قضا نام آن نعاس
ای از شمیم جعد عروسان خلق توپیچیده در مشام نسیم صبا عطاس
نه اطلس فلک نشود عطف دامنشبرقد کبریای تو دوزند اگر لباس
دشمن چو یافت حزم ترا گفت بازحلچون بخت من بخواب که فارغ شدی ز پاس
باصیقل ضمیر تو چون عکس آینهمرئی شود ز ظل بدن ، صورت حواس
لیل و نهار نسبتشان منعکس شودگر مه ضیا کند ز ضمیر تو اقتباس
زلفین مهوشان نپذیرند صید دلعفو تو عام سازد اگر منع احتباس
حفظ تو گرندای امان در دهد به بحرشاید که سطح آب شود شعله را مماس
گرمابه جهان جلال ترا بوداز مهر و ماه جام وز هفتم سپهر طاس
جاه ترا سپهر سمندی بود که هستاز آفتاب شعشعه در گردنش قطاس
شاها منم که چون فرس طبع زین کنمگیرد بدوش غاشیه عجز ، بو فراس
فرماندهی نداشته چون من جهان نظماین حرف با ظهیر توان گفت بی هراس
طرز کلام غیر کجا وین روش کجانسناس را کسی نشمارد ز نوع ناس
درشعر من چه کار کند ناخن حسودبس فارغ است خوشه پروین ز جورداس
نظم حسود و شعر مرا در میان بودبعدی که واقع است میان امید و یأس
عرفی بس است بیهده بهر دعا بر آرنزد خدای جل و علا دست التماس
لبریز باد جام حیات موافقتتا هست گرم دوره این واژگونه طاس
بی خوشه باد کشت مراد مخالفتچندانکه دانه آرد شود در دهان آس