گنج

شمارهٔ ۲۱ - عمان الجواهر- در نعت حضرت رسول «ص»

دل من باغبان عشق و حیرانی گلستانشازل دروازه باغ و ابد حد خیابانش
چنان باغی کزو گلچین نیارد گل برون بردننه آن باغی که یابد خارچین از بیم دورانش
گلی کز خرمی وی را بخنداند چو فروردیننه آن گل کزو داع شاخ گریاند زمستانش
گلی زین باغ گر چینی بیاور دستی از بینشکه نقش لوح محفوظ است بر اوراق اغصانش
اگر سردر هوا گردد کسی باری دراین وادیکه گر در چه فتد همدرد باشد ماه کنعانش
نثار محرمان بزم عشق آیا چها باشدکه درد و داغ می ریزند بر بیرون نشینانش
فشاندم در ازل گردی ز دامن این زمان بینمکه نامش عالم است و می کشد در دیده خاقانش
اگر طفل دلم رادایه حور آید و گر مریمبهنگام مکیدن زهر می جوشد ز پستانش
دلت ریش است و رو، زنجیر الماسش بهر مونهمکن در کشت عیش آباد دوشادوش درمانش
دلی شوریده خوانندش که در بازار معشوقیخریدار پریشانی است صد زلف پریشانی
مسلمانی کسی داند که در یکرنگی وحدتز هر موچشمه خون ریزد ار خوانی مسلمانش
نیابت ز آن معلم جوی اندر حکمت آموزیکه لوح جوهر کل ساده یابی در دبستانش
صفا می جوید از قصر دلی معموره جنتکه انواع خرابیها بود معمار ایوانش
حرامست اهل معنی را چشیدن نعمت خوانیکه نبود سینه نان گرم و دلریشی نمکدانش
دماغ آن کی از بوی محبت عطسه ریزاندکه می سوزند عود عافیت در زیر دامانش
از آن نفست بطور اهل ایمان خنده ها داردکه پروردی به عهد کودکی در کافر ستانش
وفا را یادگیر از دوست کز ماتم سیه سازدلباس کعبه در مرگ شهیدان بیابانش
چراغ دل بیفروزند در بزم سیه روییکه شمع آفتاب از دود میرد درشبستانش
برآن شاید گشودن چشمه معنی که چون برویفشانی قطره ذوق افکند در قعر عمانش
ز ایمان گر دلت آسیب می یابد بدیرش برکه بر بندند حرز کفر بر بازوی ایمانش
بدرس عشق خواندن گر کلیم و گر خلیل آیدبدون گریه و زاری نیاید ذوق وجدانش
بروح الله نخندانند حسن آفتاب مامگر بینند گریانش مگر یابند بریانش
بر نجوری کسی ارزد که هر گه میرد از شادیدر آن مردن بود صاحب عزا صد عید قربانش
وصال آفتاب ما کسی یابد که از مژگانسهیل و ماه و زهره دامن افشاند ز هجرانش
نثار دل کن آن گوهر که ملک وی تواند شدنه آن گوهر که دست مرگ برچیند ز دامانش
چو نازش تیغ بردارد چه جای سد ره طوبیکه گردد عرش و کرسی صرف تابوت شهیدانش
ز گنج عشق دامان گهر بستان که چون دل رابتارک بر فشانی اوفتد بر جیب ایمانش
محبت درس معنی گوید افلاطون مطلب کوکه صغری خندد و کبری فرو گرید به برهانش
فغان از عشق می خیزد که هر دل کز چراغ مانکرد آرایش هر مو بداغی وای برجانش
کدامی آرزو بر سفره چیند نعمت کامیکه صد نوبت دمی اندیشه ما نیست مهمانش
باین بی رنگی و بی قیمتی آن طرفه یاقوتمکه لعل آفتاب این آب و رنگ آورد از کانش
اگر بی قیمتم تحصیل ارزش می کنم کاخررسد این قطره را روزی که خواهی در غلطانش
لب داوود دستی می نهد بر سینه نغمهدل تنگم همانا گرد لب می گردد افغانش
دلم آهنگ افغان دارد و لب شکر غم گویدلبی خواهم که بفرستم باستقبال افغانش
سلامت رابدار نیستی بر می کشد شاهیکه فرمان می رود در کشور دلهای ویرانش
زهر مو عالمی زنار و ناقوسش فرو ریزداگر کافر دلم در رعشه آرد بوی ایمانش
کسی کز لذت طاعت بود محروم من ضامنکه بگذارند در جنت ولی با داع حرمانش
بسنبل می زند چوگان زلفی سیلی خجلتکه ناف آهوی چین می تراشد گوی میدانش
پریشان دیده این گوی میدان مجازی راز بام هوش سربر کن که رنگین میدهم شانش
امام شهر یعنی هادی ما در دم مردنشهادت بر زبان راند مبارک باد ایمانش
بصدر صفه رقصان میبری ای زرق صوفی رااز این آهسته تر میران که برهم می زنی شانش
کسی کز علم منطق دم زند بی عشق می شایدکه بشماری بدون انتساب فصل حیوانش
بنازم مرشد گریان و بریان را که می خنددبطوق گردن شیطان، زهی طوق گریبانش
مرید مرشد ما جبه گلدوز می خواهدخر عیسی است این ، رنگین بیارایید پالانش
بمیدان محبت گوی خورشید ار بیندازیکسوف جاودان یابد زسیلیهای چوگانش
ببال عافیت تا کی بپرواز آوری دل رابحل کن تا ز اوج ز مهریر آریم بریانش
سماع آموز زان مجنون که در هنگامه هستیبرنگ شعله دارد جنبشی با طبع رقصانش
من آن دریای پرآشوبم از تأثیر خاصیتکه تسکین است موج انگیز و آرام است طوفانش
عنان ار عرصه صورت بگردان کاندرین وادیز زاغ آموزد آیین روش کبک خرامانش
بباغستان معنی رو که تأپیر هوا آردسراویل تذرو از بهر طاووسان بستانش
بمژگان رخنه در کشتی کن ارطوفان سبک باشددرآن دریای بی ساحل که تسلیم است پایانش
دل از حسن عمل بستان و بشکن در کف عصیانبعصمت هر که نازد معصیت دان نرک عصیانش
مجو کوثر می لعلی طلب کز وی چوکس نوشدبرنگ لاله از تارک بروید جام مرجانش
بنوش آن می که گر آیینه گردد کفر و ایمان رابچشم هم امام و برهمن گردند حیرانش
بنوش آن می که گر بر صورت شیرین برافشانیبرون آرد ز قید بیستون سرمست و رقصانش
بیاران می اگر تلخ است وگر شیرین بدست آوربترک دین و دل بیغش کن و بشمار ارزانش
سفال از بهر می جستم در دیر مغان ناگهخضر برسنگ دلها زد سبوی آب حیوانش
اگر از حرمت اندیشی بیا تا حکم بنمایمز سلطان شریعت لیک ننمایی به خاقانش
شهنشاه سریر قاب قوسین احمد مرسلکه بر پیشانی تقدیر مرقوم است فرمانش
شهنشاهی که فراشان بزم او بصد منتبفرش عرش میریزند گرد فرش ایوانش
شهنشاهی که هست از غایت درویشی و همتوجود خود فراموش و غم عالم فراوانش
شهنشاهی که چون آماده شد جمازه جاهشفرو بستند از عرش برین محمل بکوهانش
بجنت گر برات نعمت جاوید بنویسدسواد از دیده آلاید بنوک خامه رضوانش
درآن حالت که ریزد نوش بر نوش از لب دانشبود بال همای جوهر اول مگس رانش
نسیم فیض او چون محو سازد گرد نادانیصفای جوهر آئینه علم است تاوانش
ادیب عقلش ار یابد نخی بر دامن طفلانز نخ بر علم افلاطون زند شاگرد نادانش
بنازم عزت و شان را که در ایوان سلطانیعلی آرایش بزم است و جبریل است مهمانش
جهانی را همای فیض او در زیر پر داردکه مینازد بزاغی هدهد روح سلیمانش
بهشتی نزهت گلگشت او دارد که هر ساعتز طوبی تاج می گیرد پی بازیچه ریحانش
نخوردند از محبت ابنیا لذت رسان زخمیکه جان مست او نگذاشت یک زخم نمایانش
کسی کز خوان نافرمانیش نعمت خورد، دوزخخلال از شعله آتش فرستد بهر دندانش
گل رحمت بود خودرو گیاه گلشن طبعشصفت امکان بود حق ناشناس نعمت خوانش
عتاب او بود رخشی که هر گاهش برانگیزدغبار مرگ خیزاند زآب خضر جولانش
عطای او بود ابری که در صحرای ناکامیگل مقصود رویاند زخار یأس بارانش
زهی عزت که بی نعت تو لوح معصیت گرددهرآن نامه که بسم الله بود تذهیب عنوانش
زهی رحمت که بنمودی بخلق آییینه رویکه ایزد در نقاب حسن خود می داشت پنهانش
کسی کز گلشن مهرت بمژگان خار می چیندنویسد باغبان روضه طوبی گل افشانش
شها بر«عرفی» پژمرده رحمی کن که می شایدچنان پژمرده باغی ریزشی زین ابر نیسانش
دهانش چشمه زهر است از لذت دری بگشاکه شیرین کام سازد میوه های باغ احسانش
ز بس کز هر سر مویش تراود چامه خونیبود فواره خونجگر طوق گریبانش
دل او در هوای عالم قدس است می دانمکه چون رخت از جهان بندد توان گفتی مسلمانش
دلم بر هرزه گردیهای این گمراه می سوزدمهل زین بیشتر سرگشته صحرای خذلانش
متاع ترهانم گر بدل ماند زیان داردبرون می ریزم از دل تا شوم فارغ زنقصانش
حکیم در سخن اینک حدیثم فاش می گویدکه افلاطون بود عرفی و شیراز است یونانش
دم عیسی تمنا داشت خاقانی که برخیزدبه امداد صبا اینک فرستادم بشروانش
ندارد ساده زین بخشی که نظم لامکان سیرمگذار قافیه هرگز نیفتاده بسلمانش
بمشرق می رود ترسم که روح انوری ناگهبرات از تنگدستی آورد ملک خراسانش
میان انوری و عرفی ار جوید کسی نسبتحدیث ماه نحشب عرضه دارد ماه تابانش
وگر نشنیده است این قصه را بعد از شکر خندیبگو از حالت یوسف شماری گیر از اخوانش
فکندم جوشن آوازه ای بر دوش نام خودکه نشکافد بمیدان قیامت تیغ نسیانش
بباغ نظم خود می نازم آخر چون ننازد کسکه دارد عطر گیسوی رسول الله ریحانش
بحل باد از من آن کس کز حسد عیبش کند امازبان لفظ و معنی می کند شمشیر بارانش
بصد جانش خریدم کی روا باشد که بفروشمبتحسین تنگ فهمان و احساس لئیمانش
بیک ارزان گرانش می شمارم گرتو بستانیدهد گر خرمن مه آسمان بشمارم ارزانش
تو دانی قیمت آبش که هم خضری و هم چشمهنه اسکندر که از لب می گریزد آب حیوانش
تعالی الله چه نخل است این به آب دیده پروردهکه بی‌تحریک می‌ریزد گل معنی ز اغصانش
شمار، از حد وصفش قاصر آمد این اشارت بسکه «عمان الجواهر» نام کردند اهل عرفانش