گنج

شمارهٔ ۱۸ - درثنا وستایش

قافیه: از۴۶ بیت
آمد آشفته به خوابم شبی آن مایه نازبه روش مهر فزا و به نگه صبر گداز
وه چه شب، سرمه آهوی غزالان ختنوه چه شب، وسمه ابروی عروسان طراز
خواب نی زاویه داد در او والی حسنخواب نی آینه صورت او معنی ناز
چه پریچهره نگاری که ندارد مثلشدر پس پرده فطرت فلک لعبت باز
خواب را شب همه شب دیده به پایی سودمکه به رویم درِ این واقعه را ساخته باز
دیدم القصه که خوش گرم عنان است روانسودم اندر قدمش چهره به صد عجز و نیاز
گفتم ای عربده جو چیست گناهم که دگربه تعرض همه خشمی، به تغافل همه ناز
گفت این خود نه گناهست که ساکت شده‌ایاز ثنا گستری شاه سریر اعجاز
منفعل گشتم و فی الحال به وادی مدیحمرکب طبع جَهاندم به هوای تک و تاز
ره نبردم به سر کشور معنی هرچندکه در آن بادیه راندم به نشیب و به فراز
گریه آلود فتادم دگر اندر قدمشگفتم ای مایه آرام دل اهل نیاز
از جبین چین بگشا تا دل من جمع شودکه سراسیمه کند مرغ خیالم پرواز
این سخن در دلش از درد اثر کرد و سرمبرگرفت از قدم خویش و به لطف آمد باز
بی حجابانه زدم بوسه به دستش از شوقگفتم اکنون ده اجازت که شوم وحی طراز
در ثنای شه کونین امام ثقلینکه بود لمعه برق غضبش کفر گداز
آنکه گر افعی رمحش رود اندر ته خاکدل محمود برون آورد از زلف ایاز
آنکه گر رخش بر افلاک جهاند گرددپشت شیر فلک از نقش سمش سینه باز
آنکه چون در کنف چتر همایون آثارهمعنان ظفر از راه غزا گردد باز
زهره گیسو بگشاید که شود گردفشاناز رکابش که پذیرفته غبار از تک و تاز
فتح گوید چه کنی چشم من است این نه رکابسرمه چشم جهان بین مرا پاک مساز
عرش را گفت فلک مسند جاه وی و عقلگفت هیهات یقین شد که نه‌ای محرم راز
مسند جاه وی آرایش آن بارگهستکه بساطش بری از ننگ نشیب است و فراز
شعله خاطر او را چه شرر چشمه مهرگریه خامه او را چه اثر خنده راز
در جوار حرمش عرش مشرف به سجوددر دیار کرمش جود موظف به نیاز
ایکه از نشئه افسانه عدل تو به خوابفتنه چون زلف دلارام کشد پای دراز
زاحتساب تو پی دوختن دلق ورعزهره در سوزن عیسی کشد ابریشم ساز
تابدار نیز رایت ز زمین مرغان راسایه بر جبهه خورشید فتد در پرواز
احتساب تو اگر عارض نهی افروزدای سراپرده عصمت ز تو با زینت و ساز
زخمه هرچند که انگشت زند بر لب تارنغمه از بیم نیارد که برآرد آواز
عقل کل نسبت حکمت به قضا کرد و کنونرود اندیشه که ناگه شمرندش طناز
هر حدیثی که رضایت به سماعش نبوداز در گوش سراسیمه به لب گردد باز
نیر رای تو چون عرض کند لمعه نورخیر جود تو چون بخش کند نعمت و ناز
چه کند گر نکند مهر نهان رخ به کسوفچه کند گر نکند حور در روضه فراز
چون برافراشت قضا رایت عدل تو ز بیمفتنه برتافت عنان تا به عدم گردد باز
آسمان بانگ بر او زد که کجا خواهی رفتنقد جان بر کف تسلیم نه و هرزه متاز
داورا طبع من آن روضه فیض است که هستشجر او همه سحر و ثمر او اعجاز
نامه‌ام داده نشان از چمن گلشن وحیخامه‌ام کرده زبان در دهن شاهد راز
جوهر طبع من از وصف کمالت روشنگوهر نظم من از نسبت ذاتت ممتاز
خصم و طرز سخن من؟ به چه فهم و به چه درکغیر و نظم گهر من؟به چه برگ و به چه ساز
معنی از خامه من گاه روش میباردچون ز رفتار بتان فتنه‌گه جلوه و ناز
نو عروسی نبود در تتق فکرت منکه نه از زیور مدح تو بود چهره طراز
اعتبار صدف از نسبت دُر است ولیانوری گرز «ابیورد» منم از شیراز
کنم از مائده معنویش مهمانیاز رقی گر بهسر خوان وجود آید باز
عرفی این طرز سخن حد تو نبود لیکنمدحت شاه زبان تو چنین کرد دراز😴
ناگهی رو بفراز آرد و گاهی بنشیببهر احداث حوادث فلک دایره ساز
پیکر خصم ترا خاک برد سر به نشیبدشمن جاه ترا دار کند رو به فراز