گنج

شمارهٔ ۱۷ - در مدح خان خانان

قافیه: اکردروزگار۵۱ بیت
تابازم از وصال جدا کرد روزگاربا روزگار شوق چه‌ها کرد روزگار
آن دست را که بر نفکندی حجاب وصلبند قبای هجر گشا کرد روزگار
آن جنس های فتنه که در شهر غم خریدقحط متاع بود ، عطا کرد روزگار
آن چشمه های زهر که در باغ فتنه بوددرکار بیخ مهر گیا کرد روزگار
چون من ستم خری سر بازار او نداشتزودم فروخت حیف خطا کرد روزگار
دردم بکشوریکه عنان اثر فکندبیمار را بمرگ دوا کرد روزگار
از بوی تلخ ، سوخت دماغ امید و یأسزهری که در پیاله ما کرد روزگار
در بزم ما زشعبه و آوازه ملالهر نغمه ای که داشت ادا کرد روزگار
ای دل کلاه کج نه و بر یأس تکیه زنکت جامه امید قبا کرد روزگار
ای دل پیاله درکش و مستی زیاده کنکت زهر هجر تشنه فزا کرد روزگار
آن دست را که رو ننمودی به آستیندامان سعی گیر دعا کرد روزگار
آن مست را که بوسه ندادی بدست وصلدر پای مژده میر صبا کرد روزگار
هر وعده جفا که بکونین کرده بودبا ما ز روی مهر وفا کرد روزگار
هر ناوکی که زد بشهیدان کربلازخمش نثار سینه ما کرد روزگار
درج امید و گنج دعا را گهر نمانددست دلم بجیب رضا کرد روزگار
عرفی بحیرتیم که بی نسبت گناهما را اسیر تیغ جفا کرد روزگار
آخر نه در حمایت الطاف داوریمظلمی چنین صریح چرا کرد روزگار
ما را مگر زجمله اعدای او شمردوین ظلم بر سبیل جزا کرد روزگار
فرزانه خانخانان کز فر دولتشخجلت نصیب ظل هما کرد روزگار
در هر کجا مبارز عدلش کمر ببستتیغ از میان حادثه وا کرد روزگار
از آرزوی سایه ایوان رفعتشتعمیر ارتفاع ثنا کرد روزگار
هم روزنامه دار نصیب حسود ویفتوی نویس خوف و رجا کرد روزگار
هم چهره مسا و صباح حسود ویاندوده صباح و مسا کرد روزگار
ای عدل پروری که بحکم عتاب تواجال را برید فنا کرد روزگار
در روزگار قهر تو معموره ای که ساختدر تحت ظل جغد بنا کرد روزگار
در آفتاب لطف تو رنگ زریر رابالانشین رنگ حنا کرد روزگار
با التفات عام تو گرد کساد راآرایش متاع دعا کرد روزگار
میخواست تحفه تو کند باغ خلد رااز روی همت تو حیا کرد روزگار
گلزار وصل شاهد عمرت بدست کردبربخت خود چه پایه ثنا کرد روزگار
شکل محبت تو ز چشمش نمیروداز بس نطر به آینه ها کرد روزگار
با ازدحام جاه تو زآنسوی لا مکانتاکید بر عموم ملا کرد روزگار
برهان دهر سوز عتاب تو میگذشتتسلیم در ثبوت خلا کرد روزگار
صیت افاضت تو بشهری که ره نیافتخاشاک در دهان صبا کرد روزگار
امرت بمصلحت قدمی گر بسنگ زددستار در گلوی قضا کرد روزگار
فرزانه داورا؛ نفسی گوش کن ز لطفتا بشمرد رهی که چها کرد روزگار
آورد روی بندگی مابدلبریما را درم خرید بلا کرد روزگار
شوخی که با وجود وی از بیم فرقتشاز بهر جان خویش دعا کرد روزگار
در مصر حسن تو نستانند رایگانکنعان صدف دری که بها کرد روزگار
عمری کرشمه اش بشکست دلم گماشتاما بر آن کرشمه جفا کرد روزگار
آمیزشی چو شیر و شکر داد عاقبتما را ز هم بحیله جدا کرد روزگار
هم روزگار داغ شود گر بیان کنمآنها که در میانه ما کرد روزگار
گفتم چنان مکن که شکایت برم بچرخخندید و خیل فتنه دو تا کرد روزگار
چون گفتمش که شکوه بداور همی برمآغاز عجز کرد و ابا کرد روزگار
چون فتنه های رفته شمردم بدامنششرمنده گشت و وعده وفا کرد روزگار
گفتم بقای دوستیت نیست باورمعدل ترا ضمان بقا کرد روزگار
هر فتنه ای که باز نمودم که این مکنصوت نعم قرین صدا کرد روزگار
هر مطلبی که پیش گرفتم که این برآربنیاد جمع برگ و نوا کرد روزگار
القصه نام داور ایام چون شنیدصد عجز،بهر صلح و صفا کرد روزگار
عرفی دعای داور ما کن که نام اوبشنود و حاجت تو روا کرد روزگار
تا در زمان خاک نشینان ملک یاسگویند جور کرد و جفا کرد روزگار
آوازه دیار مرادت جز این مبادکاینک هزار قصر بنا کرد روزگار