گنج

شمارهٔ ۱۴ - ترجمه الشوق در ستایش مولای متقیان علی علیه السلام

۱۸۳ بیت
جهان بگشتم و دردا به هیچ شهر و دیارنیافتم که فروشند بخت در بازار
کفن بیاور و تابوت و جامه نیلی کنکه روزگار، طبیب است و عافیت بیمار
مرا زمانهٔ طنّاز دست بسته و تیغزند به فرقم و گوید که هان سری می‌خار
زمانه مردِ مصاف است و من ز ساده‌دلیکنم به جوشنِ تدبیرِ وهم، دفعِ مَضار
ز منجنیقِ فلک سنگِ فتنه می‌باردمن ابلهانه گریزم در آبگینه حصار
عجب که نشکنم این کارگاهِ میناییکه شیشه خالی و من در لجاجتم ز خمار
چنین که ناله ز دل جوشد و نفس نزنمعجب مدار گر آتش برآورم چو چنار
اگر کرشمهٔ وصلم کَشد و گر غم هجرنه آفرین ز لبم بشوند و نه زنهار
دلم ز دردِ گرانمایه چون جگر ز فغاندماغم از گِله خالی چو خاطرم ز غبار
دلِ خراب مرا مطلبی است آیتِ یأسچو زود رفتنِ جان پیشِ نیم‌کُشته شکار
دلم چو رنگ زلیخا شکسته در خلوتغمم چو تهمتِ یوسف دویده در بازار
ز سلک مدّت عمرم که روزها دزدیدکه فصل شیب و شبابم گذشت در شب تار
گلِ حیات من از بس که هست پژمردهاجل نمی‌زند از ننگ بر سرم دستار
ز دوستانِ منافق چنان رمیده دلمکه پیش روی ز الماس می‌کنم دیوار
برون ز صورت دیبای بالشم کس نیستکز آستین نم اشکم بچیند از رخسار
عجوز بختم اگر زلفکان بیارایدسفید گردد زلفین شاهدان تتار
کدام فتنه به شب سرنهاده بر بالینکه صبحدم نشد از خواب، روی من بیدار
جراحتم چو بخارد به عزم خاریدنپلنک ناخن، گردد زمانهٔ خونخوار
وگر طبیب دهد ناگوار داروییکند به شیره دندان مارنوش گوار
و گر ز بوتهٔ خاری کُنم شبی بالشبه سعی، زلزله در دیده‌ام خلاند خار
به صید موری اگر ناوکی بزه بندمدهان مار کند در گزیدنم سوفار
یقین شناس که منصور از آن اناالحق زدکه وارهد ز زمانه به دستگیری دار
شب گذشته به زانو نهاده بودم سرکه اوفتاد خرد را بر این خرابه گذار
سری چنان که نیاری شنید بی‌سامانغمی چنان که مبادا نصیب دیگر بار
بدید و گفت به عالم مباد چون تو کسیجهان به خویشتن آرای و خویشتن بیزار
سری چنین همه رای صواب و بی‌ساماندلی چنین همه صاف شراب و دردِ خمار
مرض ببین و سبب جوی و خود معالجه کنطبیب کیست، فلاطون اگر شود بیمار
به گریه گفتمش آری طریق عقل این استولیک جانب انصاف خود نگه می‌دار
کسی چگونه به سامان در آورد آن سرکه چون ز زانو برداشت کوفت بر دیوار
به خنده گفت سراسیمگیت گم داردوگرنه هادیِ این ره تو بوده‌ای هموار
رهت نمایم و بر خویشتن نهم منّتکه نقدهای مرا نیست جز تو کس معیار
تهی کن از همه اندیشهٔ خطا و بِنِهبه خاک، مرقدِ کُحْلُ الجواهرِ ابصار
چه مرقد آن که بود در شکنجه تا به فلکهوای منظر او از تراکمِ اَنظار
به حیرتم که چه صنعت به کار برد که کردبه تنگنای جهان، وضعِ این بنا معمار
که گر به قدر بلندی بیفکند سایهمحیط کون و مکان گردد آسمان‌کردار
کتابه‌اش که بود سرنوشت عالم کونچو بوی جامه یوسف بر دریده غبار
زهی صفای عمارت که در تماشایشبه دیده باز نگردد نگاه از دیوار
ز سقف گنبدش امسال باز می‌آیدهرآن صدا که کسی داده در حریمش پار
چه قدرِ صبح شناسند ساکنان درشکه در حوالی او شام را نبوده گذار
گر آفتاب درآید به گنبدش گوییکه در میانهٔ فانوس شد مگس طَیّار
ز ذرّه‌های پریشانْ شعاعِ نورافشاننجوم بی‌مددِ آسمان درو سیّار
غبارِ فرشِ حریمش به تاجِ عرش نشستاگر ز جنبش موری بلند گشت غبار
گُلیست در چمنِ صنع، شکلِ قبّهٔ اوکه عرش داشته بر دورِ او، ز کنگره خار
بسی نماند که خدّام او در آمد و شدکنند کنگرهٔ عرش با زمین هموار
ز آستانهٔ او طعنه‌ای نشنودهبه پایه پایه خود عرش می‌کند اظهار
به گاهِ جوش زیارت در آستانهٔ اونُه آسمان به تَهِ کفش، گم کند دستار
فلک به پنجهٔ خورشید از هوا گیرداگر عمامه‌ای افتد ز تارکِ زوّار
به داغِ لاله توان دید یاسمن در ویچو بسترد ز سرش مهر، سایهٔ دیوار
دریچه‌اش به ضیا دیده سهیل یمننشیمنش به هوای کعبه، نسیمِ بهار
چو صبح بیضه خورشید پرورد به شکمگر آشیانه کند بسپریش بر دیوار
رموز غیب مُصوّر شود درو هر دمچو خاطری که بوَد در تصوّرِ اسرار
از آن زمان که فتادش نظر به شمسهٔ اوشد آفتاب‌پرست، آفتاب، حِربا وار
ندانم ای فلک انصاف می‌دهی یا نه؟گر از هزار جفایت یکی کنم اظهار
فرونشین به دو زانو و چین بر ابرو  زنبدان صفت که دغاپیشگانِ دعوی‌دار
اگر صواب نگویم بگوی و شرم مکنکه آبروی مرا نیست شرمِ کس در کار
مرا به شوق چنین بینی از چنان مرقدمرا به دست تهی بینی از چنین بازار
نه بال روحِ قدس میدهی نه پرِّ مگسنه سیمِِ قلب دهی نه زرِ تمام عیار
ازین معامله خود منفعل مباش که توبه مور پر دهی از پای من بری رفتار
به کاوش مژه از کور تا نجف بروماگر به هند به خاکم کنی و گر به تتار
ستیزه با چو تو قاهر، دلیل دانش نیستزبان گََزیدم و کردم ز گفته استغفار
ترّحمی بکن آخر که عاجزم، عاجزنگاه کن که چه خون می‌چکانم از گفتار
سخن چرا نبود دردناک و خون‌آلود؟که تا لب از ته دل می‌کند به ریش گذار
مرا که دست بگیرد؟ که زیر دست تواممرا که کار گشاید؟ که از تو خیزد کار
چه هرزه‌گو شدم از درد دل که شرمم بادتو کیستی که شوی دستگیر و کارگزار؟
همان که شوق طوافش مرا به طوفان دادبه نیم جذبه کشاند ز ورطه‌ام به کنار
شهِ سریرِ ولایت، علیِّ عالی‌قدرمحیطِ عالمِ دانش، جهانِ علم و وقار
لغت‌نویسِ خرد در صُحاح همّت اوبه معنیِّ لغت، اندکْ آوَرَد بسیار
مثال آینه، اندیشه زنگ برداردگر آورد به دل دشمنش به سهو، گذار
به رنگِ دایره در حصرِ جود او هر دمشود ملاقی آغاز انتهای شمار
فلک به جوهر گل گفت روز میلادشهنوز سیر کنم یا رسید وقت قرار؟
ز خلق اوست که قندیلِ شَقْفِ بارگهشز نسبتِ دلِ روح القدس ندارد عار
ز فیضِ خندهٔ لطفش که کیمیا اثر استبه گاه صیحهٔ قهرش که هست صور آثار
جَحیم، شاخ گلی از حدیقهٔ احسانبهشت، برگِ خسی در شکنجهٔ عَصّار
فتد چو سایهٔ حِلمش بر آفتاب، سِزدکه نور ازو مُتعدّی نگردد آینه‌وار
نشسته شاهد خلقش به خلوتی که بُوَددریچهٔ حرمش نافِ آهوی تاتار
چو مِهر رای تو در صبحدم شود طالعشود ز فرط تهوّع گلوی صبح، فِگار
کمانِ قصدِ تُرا جذبه‌ای بُوَد که اگرزِهَش بگوش رسانی رسد به قبضهٔ شکار
عبادتی که محلّی به اجتهاد تو نیستبُوَد ز سیئه محتاج‌تر به استغفار
ز بس به عهد تو لاغر شد از ریاضتِ زهدگرفت پهلوی ناهید، شکل موسیقار
عمل طرازِ فلک در صلاح کون و فساداگر نهد به خلافِ مصالحِ تو مدار
غبار صحن و سرای تو اوج هفت‌اورنگشکنجِ زلفِ سخای تو موجِ دریا بار
اگر نه قهر تو یاد آرد آسمان شایدکه خطِّ منطقه‌اش بر میان شود زُنّار
شباب سدرهٔ طوبی شود به شیب، بدلچو منع نَشْو کنی از مجاریِ اشجار
ز مردمک نرسد نور تا ابد به مژهچو بشکنی حرکت در مفاصلِ انظار
به هر دیار که آمد لوای عدل تو، ظلمدهد درازیِ دستِ ستم به پایِ فرار
به طُورِ عالمِ معنی گشوده شوقِ کلیمبه ناز و نعمتِ حُسنِ تو روزهٔ دیدار
هنوز ناصیهٔ آفتاب در عَرَق استاز آن فروغ که بر وی فشاندی از رخسار
ز شرم نورِ جمال تو آفتاب هنوزبه هر جهت که رَوَد هست روی بر دیوار
همه تراوشِ جودی و کاوش امیدهمه نوازشِ ناموسی و گذارش عار
محیط بر کف جود تو کرد، موج فداسپهر بر سر جاه تو کرد، اوج نثار
غبار خشم تو آرایش کلاه خزانشعار لطف تو افزایش جمال بهار
ز شوق کوی تو پا در گلم ز عمر چه سودهزار جان گرامی و یک قدم رفتار
چو خیمه دوره دامانم آسمان گوئیبصد طناب فرو بسته است و صد مسمار
بگلخن آمده از روضه مانده‌ام محرومکه روی هندسیه با دوپای حرص فگار
ز شوق کوی تو هرجا شوم هلاک مرابجای سبزه قدم بر دمد ز خاک مزار
نه دین بجای ، نه ایمان بسوی خویشم خوانمگر ز شرم تو بگشایم از میان زنار
ز وعده ها که بخود کرده ام یکی اینستکه در طواف تو خواهم گریستن بسیار
نثار کوی تو دارم هزار جان و هنوزمتاع من همه دست تهی است همچو چنار
اگر زآتش شوقم شود فروغ پذیربه سلسبیل زند غوطه مرغ آتشخوار
مرا چو دیده بود ابلقی چه اندیشمکه این کرنک هرونست و آن کهَر رهوار
چگونه پای کم آرم ز آسمان آخرکه بر در تو بود دایمش بر رفتار
بدان خدای که در شهر بند امکان نیستمتاع معرفتش نیم ذره در بازار
بجزر و مد محیط عطای او که کشدبنیم موجه دو عالم گناه را بکنار
بکنه او که تعجب نشد گران مایهازین که کرد ز درکش نبی بعجر اقرار
بکلک او که نوشت و بسا که بنویسدبر وی صفحه عالم سطور لیل و نهار
بحاذقیکه که ز داروی حکمتش گردیدشکسته رنگ خزان و شکفته روی بهار
بلطف او که زفیضش نمونه ایست بهشتبجود اوزدیگش نمک چشی است بخار
بخشم او که همش حلم اوست شعله فشانبکنه او که همش علم اوست آینه وار
بعشق او که بپهلوی جان نشاند دردبشوق او که ببازوی دل فرستد کار
بسایه علم مصطفی در آن عرصهکه آفتاب شود هم علاقه دستار
بجاه او که برویش قدم گشاده نظربشبه او که بگردش عدم کشیده حصار
به آستین کریمش که هست گنج افشانبه آستان حریمش که هست ناصیه زار
بنعمت تو که اندازه را کند مغرولبمدحت تو که اندیشه را کند ببمار
بسلک یازده عقدی کز آن دو لؤلؤ نورعلی است ابر مطیر و بتول دریا بار
بطایر ارنی سنج بی اثر نغمهبلن ترانی هم ذوق مژده دیدار
بعشوه ای که زلیخا برید از او کف دستبفتنه ای که مسیحا گزید ازو سردار
ببرقع مه کنعان که بود حسن آبادبحجله گاه زلیخا که بود یوسف زار
به آن متاع که گوهر فروش کنعانیبمصر برد و لباب ز حسن شد بازار
به آن دروغ که فرهاد از و شهادت یافتبه آن ترانه که منصور را کشید بدار
بناقه ای که بلیلی خیال مجنون بردبان کرشمه که لیلی بر آن نمود نثار
به تیشه ای که بر اطراف صورت شیرینهمه کرشمه تراشید و ریخت برکهسار
بنوش نوش ندیم صبوحی مستانبکاو کاو کلید طبیعت هشیار
بغم فروشی آسودگان شکوه طرازبتازه رویی پژمردگان شکر گزار
برنج بازوی پر نفع کاسبان ضعیفبچین ابروی بی وجه خواجگان کبار
بخستی که کند جذب طعمه از کف موربشهوتی که زند خال بوسه بر لب یار
بگوشه گیری عنقا که جوهر فعالندید صورت او جز بصفحه پندار
بهوشمندی آن سایه خفت نخل حیاتکه دیده باز نکرد از کشاکش منشار
بعقد گوشه دستار شاعران حریصکه بی برات صله سینه ایست پرآزار
بدست همت من کز کنار گوشه گرفتز ننگ آنکه بدر یوره آشناست کنار
بطبع گرسنه چشم محبت اندیشهکه جز بنعمت جود تو نشکند بازار
بخاک جبهه که باد بروت عابد ازوستبتار سبحه که صوفی ازوست در زنار
بناز حسن که بندد نقاب در خلوتبر از عشق که آید که برهنه در بازار
بنکته گیری ناموس روستایی طبعبلب گزیدن افسوس خویشتن بی زار
بمردمی که بود هم طویله عنقابمحرمی که بود هم قبیله اسرار
بگرم چشمی من در نظاره معنیبشر مگینی من در افاده اشعار
بسنبلی که بگلزار حسن می رویدنه از میانه گلشن نه گوشه گلزار
بنافه ای که از آهوی صنع میافتدبهر کجا نمکین تر بود ز چهره یار
بشور قمری دستان سرای یک نغمهکه درس نکته توحید می کند تکرار
بعندلیب چمن کز نوای گوناگونلباس بوقلمون دوخت بر رخ گلزار
بدود گلخن امید و دودگاه هوسکه با دماغ منش هر دور است قرب جوار
به آفتاب مرا دو دریچه طالعکه نیست هیچگهش با زمانه ما کار
به نیم قطره شرابی که باز می ماندپس از پیاله کشیدن بساغر از لب یار
بکان کسب که زاید بنام بذل درمبشان نصب که دوزد بدوش عزل غیار
به آستین کلیم و دریچه مشرقبه آستان کریم و پذیره ادرار
بعرصه دادن شوق و به آب شستن یأسبدستیاری توفیق و رنگ دادن کار
بانبساط مکان و بامتیاز جهتباختلاط میان و باحتراز کنار
بعلت سکنات و بکوشش حرکاتبعزت حسنات و بجوشش اذکار
بتوبه و به پشیمانی دل تائببمستی و بپریشانی سر و دستار
بعیش زهره چنگی، بدرد ناله منبفیض سرمه مکی، بگرد کوچه یار
بخوی فشانی شبنم ، بخود فروشی گلبنیزه بازی سوسن ، بدشنه سازی خار
بیکه تازی وحدت بعرصه توحیدبفوج داری کثرت بمعرض آثار
بدعوت لب عابد که دوخت دلق مرادباتش دل عاشق که سوخت لوح مزار
ببر شکفتن امروز و غنچه گشتن دیبتوشه پختن امسال و نام بردن پار
بشیوه دانی شهر و بساده خویی دهبنخل بندی کشت و بخوشه چینی کار
بصبح قاتم پوش و بشام اکسون بافبصلح آب فشان و بجنگ آتش بار
بهوشمندی عدل و سیاه مستی ظلمبتر زبانی تیغ و بسر گرانی دار
بکذب بی پدر و صدق آدمیزادهبجهل بی اثر و عقل جبرئیل آثار
ببخل وعده تراش و قناعت عیاشبصدق تنگ معاش و خوش آمد جرار
بناگواری نزع و بناگزیری مرگبه بی مداری عمروبه بیوفایی یار
بهزل معرکه گیر و نفاق تو بر توبصبر کم سخن و شوق آتشین گفتار
بآبروی قناعت بذلت خواهشبکامرانی فرصت بدولت دیدار
بتنگنای گریبان بوسعت دامنبخاکساری کفش و بنخوت دستار
بداع پهلوی بیمارممتنع حرکتبدرد زانوی جویای منقطع رفتار
بحق این همه سوگندهای صدق آمیزکه نزد علم تو حاجت نداشتم بشمار
که گر شود ره کوی تو جمله نشترخیزکنم بمردمک دیده طی نشتر زار
رهی ز شوق سراسیمه طی کنم که قدمبکام تیشه نهم گرستانم از سرخار
بآب مهر تو شستم گناهنامه خویشچه غم که کاتب اعمال دارد استحضار
گدای کوچه مهرت بروزگار گناهگرفته یاج ز سلطان ملک استغفار
نه در پناه ولای توام؟ چه غم که بودمعاصیم نه باندازه قیاس و شمار
وگر ولای تو ابلیس را شود زورقکشد زورطه نعتش بیک نفس بکنار
شباهت تو کند آفتاب دریوزهکه آورد بضمیرم بدین وسیله گزار
هران عروس سخن کز دیار مدح تو نیستبعشوه گر کشدم در نیاورم بکنار
مگر بدامن جود تو دست زد قلممکه گنجش از بن ناخن دمید نرگس وار
چو کرم پیله بخود بر تند مدایح توبگاه طاعت ایزد چو دارمش بی کار
معلمی که تراشیده خامه طبعمزآفتاب نهد لوح ساده ام بکنار
کجاست مانی صورت نگار تا بیندنگارخانه ارژنگ و صورت جان دار
بچار سوی سخن نقد رایجی دارمنه همچو ماه زر اندوده آفتاب عیار
کلام من که متاع ولایت سخن استبروی دست صبا میرود سلیمان وار
نه انجم است فلک را؛ که همت عرفیدمادم آب دهانش فکنده بر رخسار
از آن بعالم سفلی درآمدم که مراغریب دوست نهاد است و آشنا بی زار
زجهل جایزه یابم اگر هجا گویمبعلم تاج دهم چون شوم مدیح نگار
بکام دنیویم چون زبان نمی گرددحدیث جایزه درحشر می کنم اظهار
چو این قصیده در افواه خاص و عام افتادخطاب ترجمه الشوق یافت از احرار