گنج

شمارهٔ ۷۰ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ری۳۵ بیت
ایا شکسته سر زلف ترک کاشغریشکنج تو علم پرنیان شوشتری
بزیر دامنت اندر بنفشه بینم و توبنفشه را سپری یا بنفشه را سپری
چنان مسیر اگر پیش او سپر شده ایورش همی سپری پیش او مکن سپری
بشغل خویشتن اندر فتاده ای همه عمرهمی زره شکری یا همی زره شمری
اگر بدل بخلی خلق را مرا نخلیوگر ز ره ببری خلق را مرا نبری
از آن که هست مرا حرز خدمت مَلِکیکه شد شناخته زو راستی و دادگری
یمین دولت عالی امین ملت حقکه خشم او سفری شد عطای او حضری
به نعمتش سفر مفلسان شده حضریبخدمتش حضری منعمان شده سفری
وفا کند طمعی را بهر دمی و همینه او ملول شود نه طمع شود سپری
مگر سخاوت او بود مهر خاتم جمکه گشته بود مر او را مطیع دیو و پری
ایا بفعل تو نیکو شده معانی خیرایا بلفظ تو شیرین شده زبان دری
بحلم و سیرت برهان عقل و فرهنگیبعزم و کوشش بنیاد نصرت و ظفری
شریف چون سخنی و نفیس چون ادبیبزرگ چون خردی و عزیز چون بصری
گرت زمانه نیارد نظیر شاید از آنکتو از خدای برحمت زمانه را نظری
ز تو برون نشود هیچ خیر و فخر همیز خیر منتخبی یا ز فخر مختصری
چنانکه هستی هرگز ترا نیابد و همز بهر آنت نیابد کزو لطیف تری
جهان میان دو دست تو اندرست که توبدست راست قضائی ، بدست چپ قدری
فراخ دخل شود هر که او بتو نگردفراخ دست شود هر که تو بدو نگری
اگر ببخشش گویی بجان همه جودیوگر بکوشش گوئی بتن همه جگری
نه تو بملک عزیزی که او عزیز بتستاز آن که او صدفست و تو اندرو گهری
از آن که نام تو شاها ز جملۀ بشرستهمی فریشته را رشک باشد از بشری
تهی شود ز نیاز این جهان از آن که همیبکف نگار نیاز از جهان فرو ستری
اگرچه صعبترین آتش آتش سقرستسقر مر آتش خشم ترا کند شرری
اگرچه بر گذرد همتت همی ز فلکهمی ز همت خویش ای ملک تو بر گذری
سخنوران را فکرت ز تو ببارایدکه از معانی نیکو تو زینت فکری
اگرچه با حشری تو بفضل تنهاییوگرچه تنها باشی ز فضل با حشری
کرا بداد هنر عیب نیز داد خدایمگر ترا که تو بی عیب و سر بسر هنری
مصورست بکف تو اندرون همه جودکه جود را بکف راد عالم صوری
بزیر علم تو دیگر شود همی عالمز بهر آنکه تو از علم عالم دگری
ملوکرا همه کردار لشکر آرد نامتو از ملوک بکردار خویش ناموری
بسان روح تو اندر طبایعی معروفبسان روز تو اندر زمانه مشتهری
دو چیز را بهم آورده ای تو از ملکانسیاست عجمی و فصاحت مضری
همیشه تا بزمستان و فصل تابستانبرنگ سبز بود تازه سرو غاتفری
بقات باد باقبال تا بهمت خویشاز آنچه داده ترا ذوالجلال بر بخوری
سر بزرگان بادی همیشه در عالممباد بی تو بزرگی ، مباد بی تو سری