گنج

شمارهٔ ۶۹ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ری۳۹ بیت
ای جهان را دیدن تو فال مشتریکیست آن کو نیست فال مشتری را مشتری
گر ز عنبر بر سمن عمدا تو افکندی زرهآن زره که کاشته است از غالیه بر ششتری
آهوی بزمی تو با کبر پلنگانت چکارآهوان را کی بود کبر پلنگ بربری
باز سر گیری تو و کبکی نیاز آرد تراباز را این دوستی کی بود با کبک دری
گرچه از دلها نروید عرعر و هرگز نرستتو همی رویی بدلها بر ، که سیمین عرعری
تا نبینندت بخوبی داستان از تو زنندچو ببینندت شنیدن این چنین باشد پری
گر نه ابراهیم آزر گشت مشکین زلف توزیر آذر پس چرا رسته است شمشاد طری
نسبتی داری به آزر همچنان که زلف تونیست ابراهیم اما تو نگار آزری
گر تو گیتی را بیارائی نباشد بس عجبزانکه تو آرایش میدان شاه صفدری
خسرو مشرق یمین دولت آن کز یمن اودین قوی گشت و زمانه از بد و زشتی بری
جرم نورانی که بیند رای او گوید که : زهفرّ یزدانی که بیند روی او گوید : فری
ای خداوندی که از بیم سر شمشیر تواز میان آخشیجان شد گسسته داوری
هر چه پیغمبر بگفت از تو پدید آید همیحجت پیغمبری ، بی حجت پیغمبری
هست یزدان آنکه ز اندیشه بمعنی برترستتو نه یزدانی و ز اندیشه بمعنی برتری
هر کسی عنبر همی جوید ز بهر بوی خوشتو ز بهر بوی خوش اندر میان عنبری
گر بحرب اندر بود لشکر پناه خسروانچونکه روز حرب باشد تو پناه لشکری
تا همیرانی چو بادی ، چون بیارامی زمینتا همی بخشی چو آبی ، چون بکوشی آذری
تا بدید اختر شناس احکام تدبیر ترا نزد او منسوخ گشت احکام چرخ چنبری
بشمری بر خویشتن از بندگان خدمت همینیکوی بر بندگان از خویشتن چون نشمری
هر چه بردارد منازع تو بنیزه بفکنی هر چه بنویسد مخالف تو بدشنه بستری
آنکه پیش تو زمین بوسه دهد از پیش توبر نخیزد تا نگیرد دامن نیک اختری
گشت دفتر آسمان از فرّ معنی های توو آفتاب آسمانی گشت شعر دفتری
گر سلیمان پیش ازین از رای دیوان را ببسترایش از پیغمبری و انگشتری بودی جری
هر چه در ایام دیوی بود بسته شد ز تونه ترا پیغمبری بایست و نه انگشتری
چوب موسی گرچه او بارید سحر ساحرانساحری کرد آخر اندر امّت وی سامری
اندر ایام تو نام سحر نتواند بردزانکه تیغ تو بیو بارید اصل ساحری
گر سکندر بر گذار لشکر یأجوج برکرد سدّ آهنین آن بود دستان آوری
سد تو شمشیر تست اندر مبارک دست توکو سکندر گو بیا تا سدّ مردان بنگری
هر گروهیرا که بالاشان بدستی بیش نیستتیغ هندی بس بود سدّش نباید بر سری
بیش از ایشان دشمنست ای شاه مر ملک تراترک و خوارزمی و غوری و هندی بربری
جمع ایشان چون دمیده بر پشت ستورقد ایشان چون کشیده زاد سر و کشمری
یکتن از بیم تو نتواند که برخیزد ز جاینز مسلمانی و نز اقصای حدّ کافری
آفتابی تو ولیکن آفتاب دین و دادحاش لله گر چو تو هست آفتاب خاوری
فضل و فعل تو فزون از فعل او زیرا که اوروشنائی گسترد تو پارسائی گستری
گوئی اندام ترا توفیق یزدانست پوستهر کجا باشی تو با توفیق یزدان اندری
نیست بر پشت زمین جائیکه تو آنجا بجاه غائبی ای شهریار ار چند با ما ایدری
تا همی عالم بود تو شهریار عالمیتا همی کشور بود تو پادشاه کشوری
حافظ تو باد یزدان تا بدنیا خضرواربگذرانی عمرها را و تو هرگز نگذری
ز آنچه بینی حق ببینی ، ز آنچه گوئی به بویز آنچه داری بهره یابی ، ز آنچه کاری برخوری