شمارهٔ ۶۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی
چو آفرید بتا روی تو ز دوده خدایمجوی فتنه و روی ز دوده را مزدای
بعارض تو آن گرد مشک سوده بسستبچشم سرمه مکن ، خلق را بلا منمای
بلای تافته جعدت بسست بر دل خلقمتاب زلف و دگر بر بلا بلا مفزای
ببستن کمر و لب گشادن از خندههمی میان و دهان ترا نبیند رای
اگر نمود نخواهی همی میان و دهانیکی ببند لب از خنده و مبان بگشای
دگر بجور مکوشی که جور نپسنددخدایگان خراسان امیر بار خدای
یمین دولت پیروز روز ملک افروزامین ملت پیغمبر جهان آرای
چه امر نافذ او خلق را چه گردش چرخچه سایۀ علمش ملک را چه فرّ همای
فلک بنای سعادت همی بپای کندبر آن زمین که همی شاه بسپردش بپای
هوا چو خاک بطبعش فرو نشیند پستزمین چو ذره ز حلمش بماند اندر وای
خیال همت او را اگر بپیمایدبعمر خویش نپیماید آسمان پیمای
کمند او ببرد زور پیل گردنکشسنان او بکند یشک شیر دندان خای
همی نگون شود از بأس و از مهابت شاهبه ترک خانۀ خان و به هند رایت رای
هنر بمایۀ فرهنگ او ندارد سنگخرد بمرتبت رای او نگیرد جای
اگر جمال پرستی سیرش را بپرستوگر کمال ستایی هنرش را بستای
نگفت عادت او هیچ حلم را که برونگفت فکرت او هیچ خلق را که میای
برای بردن نامش دهان بعنبر شویبحال گفتن مدحش زبان بزر اندای
مجوی دولت خود را جز آن مبارک درزمانه را مطلب جز در آن خجسته سرای
زمان کینه ورش هم بزخم کینۀ اوستبزخم مار بود هم زمان ما را فسای
خدایگانا علمی نماند و فایده ایکه خاطر تو مر آنرا نکرد دست گرای
تراست نعمت ،پروردنی همی پرورتراست فرمان ، فرمودنی همی فرمای
مبارکت باد این جشن مهرگان بزرگنصیب شادی ازین جشن برگذر بربای
بساط بزم کن از گونه گونه تحفۀ باغسرای خلد کن از نعمۀ سرود سرای
نشستگاه یکی نوبهار ساز بدیعبجای گل می سوری بجای بلبل نای
بدار بسته همیدون دل ولی و عدوولی بنعمت و ناز و عدو بقلعۀ نای
اگر زمانه نگردد تو با زمانه بگردوگر سپهر نپاید تو با سپهر بپای