شمارهٔ ۶۷ - در مدح خواجه ابوالقاسم احمد بن حسن میمندی وزیر
ای شکسته زلف یار از بسکه تو دستان کنیدست دست تست اگر با ساحران پیمان کنی
گاه بر ماه دو هفته گرد مشک آری پدیدگاه مر خورشید را در غالیه پنهان کنی
گاه بی جوش از بر گلبرگ بر جوشی همیگاه بی مشک از بر کافور مشک افشان کنی
سامری از ساحری بر زرّ گوساله نکردنیم از آن هرگز که تو با عارض جانان کنی
هم زره پوشی و هم چوگان زنی بر ارغوانخویشتن را گه زره سازی و گه چوگان کنی
بشکنی بر خویشتن تا نرخ عنبر بشکنیخویشتن لرزان کنی تا نرخ مشک ارزان کنی
نیستی دیوانه بر آتش چرا غلتی همینیستی پروانه گرد شمع چون جولان کنی
چون بخواهی گشت گردشگاه تو دیبا بودچون بخواهی خفت بستر لالۀ نعمان کنی
دل نگهدار ای تن از دردش که دل باید تراتا ثنای کدخدای خسرو ایران کنی
خواجه بوالقاسم عمید سید آن کز نعت اوشعرهای عنصری پر لؤلؤ و مرجان کنی
عادلی کز بس بزرگی و تمامی عدل اوعار دارد گر حدیث عدل نوشروان کنی
اصل فرمان دادن اندر طاعت و فرمان اوستبر جهان فرمان دهی گر خواجه را فرمان کنی
ای خداوندی که گر بی کام تو گردد فلکآرزوی خویش را تو بر فلک تاوان کنی
مرد ره یابد بشعر از نعمت و احسان توتو ز بس احسان کنی مدّاح را حسّان کنی
وعده را نیسان نباشد جایز اندر طبع توور وعیدی کرد باید ساعتی نسیان کنی
از نجوم آسمان چاکر فزون بینم تراگاه آن آمد که تو بر آسمان دیوان کنی
گر چو ابراهیم در آذر بود مداح توچون دعای مستجاب آتش برو ریحان کنی
ور بدریا بر گذاری تو سموم قهر خویشماهیانرا زیر آب اندر همه بریان کنی
از دو برهان دو پیغمبر ترا بینم نصیبوین دو بینم شغل تو گر این کنی ور آن کنی
از عطا تو معجزات عیسی مریم کنیاز قلم تو معجزات موسی عمران کنی
بر صدف باری غریب آورده ای زیرا که اوگوهر از باران کند تو گوهر از قطران کنی
از خردمندان که بر درگاه تو گرد آمدندتربت حضرت همی چون تربت یونان کنی
چون خرد بر هرچه روحانی همی واقف شویچون فلک بر هرچه جسمانی همی دوران کنی
گر بخواهی از درستی وز عین اعتقادکفر گیتی را بایمانی همه ایمان کنی
جهد خلق از بهر خشنودی تست اندر جهانتو همی جهد از پی خشنودی یزدان کنی
از درازی دست و فرمان رونده مر ترادست بر کیوان رسد گر دست بر کیوان کنی
تا بدید ایوان تو کیوان همی جوید شرفز آرزوی اینکه ا و را شرفۀ ایوان کنی
ز آرزوی آنکه بوسد پای تو حور بهشتخواهدی کز روی او تو نقش شادروان کنی
گرچه سندانرا کنی چون موم روز عزم خویشموم را در زیر حزم خویش چون سندان کنی
این جهان چون نامه بنوردد همی در دست توتا مگر بر نامه نام خویش را عنوان کنی
گر نه خورشیدی جرا خیره شود دیده زتوور نه جانی پس چرا اوصاف را حیران کنی
نیستی خورشید و داری فعل خورشید از کرمنیستی جان و همی از لفظ کار جان کنی
گنج پردازی همی تا رنج برداری ز خلقرنج برداری همی تا عالم آبادان کنی
آن سرکشی تو که از رخها بشویی زنگ غموان پزشکی تو که درد آز را درمان کنی
تا جهان باقی بود بادت بقا تا علم راپایه بفزائی و کار ملکرا سامان کنی
اورمزد و عید فرخ باد تا بر بدسگالروز او نیران کنی و دلش را بریان کنی
گوسفند و گاو و اشتر مردمان قربان کنندباز تو آز و نیاز و جهل را قربان کنی