گنج

شمارهٔ ۶۲ - در مدح سلطان محمود غزنوی گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۵۵ بیت
بفال نیک و بفرخنده روزگار ، جهانبسان دولت شاه جهان شدست جوان
اگر ز گوهر ناسفته ابر شد چو صدفچرا شد از گل ناکشته دشت چون بستان
فکند شادروانی بدشت باد صباکه تار و پودش هست از زبر جد و مرجان
چو مجلس ملک الشرق از نثار ملوکبجعفری و بعدلی نهفته شادروان
کنار پر گل از آن کرد گل که ابر سیاهفرو گذشت بدو پر گلاب کرده دهان
درخت را حسد آمد همی ز شاعر شاهکه شعر خواند بر شاه و بیندش بعیان
زبان و چشم برآرد همی کنون ز حسدشکوفه هاش همه چشم و برگهاش زبان
دخان از آتش جستی همیشه تا بوده استکنون چه بود که آتش همی جهد ز دخان
چنان جهد که تو گویی همی پدید آیدز گرد ، لشکر جرار حملۀ سلطان
یمین دولت عالی امین ملت حقنظام دولت تازی و ملت یزدان
بروزگار عزیرش عزیز گشت خردباعتقاد درستش درست شد ایمان
ز بندگیش علامت بود میان بستنملوک ازیرا زرین کنند بند میان
بخدمتش ملکان سر فرو برند نخستاز آن بتاج سزاوار شد سر ملکان
اجل بیاید و انگشت برنهد بعدوبساعت اندر کو تیر برنهد بکمان
بزرگ چون خردست و عزیز چون دولتقوی چو حجت اسلام و پاک چون فرقان
چگونه دست گذارد بدین جهان جودشکه جود او را باید چنین هزار جهان
بود عطای امیران بکیسه و کاغذعطای میر خراسان بگنج خانه و کان
همی رود بر هر لفظی از مدایح اوهزار حجت و با هر یکی هزار زبان
ز بسکه آتش زد شاه در ولایت هندکشیده دود ز بتخانه هاش بر کیوان
بر آن زمین ز تفش گرمسیر گشت هواسیاه گشت هم از دود چهرۀ ایشان
بعمر شاه جهان بر زمین قیامت رارسوم شاه به تیغ است و شاه هندستان
ز آه سرد برآوردن هزیمتیانزمین ترکستان سرد سیر گشت چنان
قیامت آید این هر دو داغ مانده بودز تیغ شاه به هندوستان و ترکستان
اگر بخواهی دیدن تو روزنامۀ فخررسوم شاه ببین و مدیح شاه بخوان
بعمر و روزی غمگین مباش تا دهمتنشان روزی بی رنج و عمر جاویدان
بشاه رو که ده انگشت شاه در دو کفشکلید روزی خلق است و چشمۀ حیوان
سخن فروشان آیند نزد ، او چو روندز جود او شده گوهر فروش و بازرگان
یکی مبارک حرزست قصد خدمت اوکجا که آفت درویشی اندروست عیان
بدان رسید بلندی که او نماید راهبدان دهند بزرگی که او دهد فرمان
شود اشارت تیغش دعای پیغمبراگر عدو کند از ماه جوشن و خفتان
ز جان و عقل مصور شده است پنداریکه سیرتش همه عقلست و صورتش همه جان
هر آنکسی که خدایش عزیز خواهد کردبسوی خدمت شاهش دهد نخست نشان
نیاز عرضه بدو کن که بی نیاز شویحدیث او کن تا رسته گردی از حدثان
سخن بدو بر تابخت زی تو آرد رختدلت بدو ده و آنگه دل ملوک ستان
بدوست قصد همه مردمان ، بدو بایدکه جز ولایت او جای نیست آبادان
مبارکست پی رای او بهر چه رودهزار گونه پدید آمدست ازو برهان
هم از مبارکی رای شهریار آمدامیر زادۀ بغداد سوی او مهمان
نگه توانستی داشتن ز آفت و عیبسپاه خانه خویش و ولایت کرمان
ولیکن از قبل آن که او همی دانستکفایت و کرم و فضل خسرو ایران
بیامد ایدر تا دولت استوار کندهم از نخستش محکم فرو نهد بنیان
زمین توانستی داشتن خدای نگاهگر استوار نکردی چنین بکوه گران
بزرگتر بود آن دولتی که شاه دهدبدست دولت و تأیید گر دهدش عنان
چو طالعند بزرگان [و] او قران بزرگز حکم طالع باقی ترست حکم قران
نه دولتی که ازو رفت ره برد بزوالنه مر زیارت او را تبه کند نقصان
رونده دولت و پاینده ملکتش پس از اینچو پایدار زمین باشد و رونده زمان
همانکه با او پیکار جست و دندان زدکنون بطاعت او آمد از بن دندان
ایا گشاده بحق دست و آفریدۀ حقبتست دولت او را کفایت توران (؟)
بگرید آنکه بخندد بکینه جستن تونماند آنکه ببندد بکین تو پیمان
اگر مخالف تو جان آهنین داردکندش ریزه سرنیزۀ تو چون سوهان
چو شیر بیند دو چشم او شود تیرهمگر ز دیدۀ شیر آب داده ای تو سنان
چنان که تازی زان کشور ای ملک تو بدینکسی نتازد از آن سر بدین سر میدان
جهان اگر چه بزرگست بر علامت تستبنامه ماند و نام تو از برش عنوان
همیشه تا بخزان باد زرگری سازدشود بنوبت نوروز باد مشک افشان
بملک خویش بپای و به رای خویش بروبنام خویش بناز و بجای خویش بمان
زمانه داد تو داده است داد ملک بدهخدای کام تو رانده است کام خویش بران