گنج

شمارهٔ ۶۰ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۴۸ بیت
قویست دین محمد بآیت فرقانچنانکه حجت سلطان به رایت سلطان
یمین دولت و پیراسته بتیغش ملکامین ملت و آراسته بدو ایمان
ز خیر هرچه رسول خدای را خبرستهمی نماید از سایۀ خدای عیان
رسول گفت که بیغوله های روی زمینمرا همه بنمودند از کران بکران
وزین سپس برسد دست و تیغ محمودیبهر کجا بنمودند ازو مرا یکسان
همی درست شود آنکه مصطفی فرمودکنون بحکم خدای از خدایگان جهان
عجب مدار تو زو این صفت که دولت اوخدای را غرضست و رسول را برهان
همیشه از قبل آفرین و خدمت اوخرد گشاده زبانست و کلک بسته میان
بیک سفر ملکانرا نبود جز یک فتحوگر ببود ازو سود بود و بود زیان
سفر یکیست خداوند را و پنجه فتحکزو نکرد یکی اردشیر و نوشروان
دزی گشاده که وهم اندر و بود عاجزرهی بریده که دیو اندر و شود حیران
براند خسرو مشرق بسوی بیلارامبدان حصاری کز برج وی خجل ثهلان
یکی بیابان بود اندر آن نواحی صعبکه بود پهناش از رود سند تا هند آن
بطول و عرض همی کرد با سپهر مریزبس نشیب همی بست با سقر پیمان
بروز از بر سر آفتاب چون آتشبزیر پای بشب سنگریزه چون پیکان
بچاره بودی گر بودی اندر و نخچیربه بیم رفتی گر رفتی اندرو شیطان
رهی شکسته تر از عهد مردم بیدیندرازتر زغم یار در شب هجران
بساطهاش همه سنگهای همچو خسکنباتهاش همه خارهای چون سوهان
به خار غیبه ربودی درختش از حوشنبلمس جامه دریدی گیاهش از خفتان
چنان قعیر که هنگام برگذشتن ازوکسی ندید ز پیل بلند ، جز پالان
چنان گذشتی زو شاه خسروان گفتیکه باد مرکب او را گرفته بود عنان
ز موج آب چو بگذشت رایت منصورفکند دولت او مر فتوح را بنیان
هم از نخست به شر ساوه برکشیده سپاهیکی حصاری کش سر برابر سرطان
بپشت ماهی قعرش ، بماه کنگره هاز سنگ خاره مر او را قواعد و ارکان
بگرد خندق او بر دمیده بیشه ز رمحچنان که غرم در آن بیشه نگذرد آسان
بساعتی بگرفت آن حصار و غارت کردخدایگان زمین خسرو حصار ستان
درونه سایر ماند و نه طایر از بر خاکدو لک ز لشکر او شد بزیر خاک نهان
حصار دیگر بکواره شد که شاه عجمبکندش از بن و یک ساعتش نداد امان
مرادش آنکه زیادت کند مر ایمانرابکفر و لشکر کفر اندر آورد نقصان
حصار دیگر برنه ، امیر او هردتسپاه او قوی و گنج خانه آبادان
گرفت حصنش و پیلان و گنج او برداشتحصاریانش مسلمان شدند پیر و جوان
دگر حصار مهاون که برجش از بالاهمی ببستی با چرخ آسمان پیمان
همی بنالد گفتی زمین و رنجه شودز بار بارۀ آن سنگپاره شارستان
بگرد خندق او بیشه ای که هرگز وهمبدو درون نتواند شد از کران بکران
در او سپاهی محکم چو کوه و جمله چو ابر ز تیزی آتش و از مره قطرۀ باران
ز جان خویش بپرخاش دست شسته همهبرزمگه بکف دست بر نهاده روان
فروغ تیغ یمانی بدیتشان به نبرد شعاع داده چو بهرام در کف کیوان
بدان حصار درون لشکری قوی گر چندفریفته شده و ایمن نشسته از حدثان
همی بگفت که : با من که بس بود به سپاهبه گنج خانه و پیلان آهنین دندان
چو دید رایت منصور شاه بر در حصنفرو گرفت گریبانش ناگهان خذلان
به مغز ، قصد سر تیغ های آینه رنگبه دیده قصد سر نیزه های خون افشان
نخست رزمی پیوست کز نهیب و شعاعسپهر اخضر را باز داشت از دوران
همی زدندی شمشیر آهوان سرایدو زلفشان به سمن بر همی زدی چوگان
حصار و نعمت از آن لشکر قوی بستدبیک چهار یک از روز خسرو ایران
چو دید نصرت شاه زمانه و دانستبدست او اجل خویش را بدید عیان
گریخت ، خویشتن اندر میان آب افکندبکشت خویشتن و دیگران در آب روان
همی در آب فکندند خویشتن قومشدو صد هزار فزون از رجال و از نسوان
وگرچه هست دگر من دگر نگویم از آنکدراز گردد اگر گویم از فلان و فلان