گنج

شمارهٔ ۵۹ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۳۳ بیت
چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیانبیروان تن پیکری پاکیزه چون بی‌تنْ روان
گر بجنبانیش آب است، ار بلرزانی درخشور بیندازیش تیر است، ار بدو یازی کمان
از خرد آگاه نه در مغز باشد چون خرداز گمان آگاه نه در دل بود همچون گمان
آینه دیدی بر او گسترده مروارید خردریزۀ الماس دیدی بافته بر پرنیان
گوهر از رنجش به چشم اندر نماینده درستچون به آب روشن اندر پر ستاره آسمان
بوستان دیدار و آتش کار و نشناسد خردکآتش افروخته ست آن یا شکفته بوستان
آب داده بوستانی سبز چون مینا برنگزخم او همرنگ آتش بشکفاند ارغوان
در پرند او چشمۀ سیماب دارد بی کنارو اندر آهن گنج مروارید دارد بیکران
هیچکس دیده است مر سیماب را چشمۀ پرندهیچکس دیده است مروارید را پولاد کان
از گل تیره است و شاخ رزم را روشن گل استگلستان رزمگه گردد از او چون گلسِتان
تا به دست شاه باشد مار باشد بی‌فُسونکشتن بدخواه او را تیز باشد بی‌فَسان
شاه گیتی خسرو لشکرکش لشکرشکنسایهٔ یزدان شه کشورده کشورسِتان
زیر کردارش بزرگی ، زیر گفتارش خردزیر پیمانش سپهر و زیر فرمانش جهان
گر سخن گوید ، خرد او را ستاید در سخنور میان بندد ، بزرگی پیش او بندد میان
جان سخن گوید ، بنامش آفرین گوید خرددل دهان گردد بدان گفتار و اندیشه زبان
گرنه از بهر زمین بوسیدنستی پیش اومرمیان را نیستی پیوند و بند اندر میان
پست گشته راستی از نام او گردد بلندپیر گشته مردمی از یاد او گردد جوان
ای خرد را جان و جانرا دانش و دلرا امیدپادشاهی را چراغ و نیکنامی را نشان
سوختت تیغت درفش لشکر ترکان چینبر زده گرد سپاهت لشکر هندوستان
بر دل تیره نهاده پیش یزدان برده اندداغ تمییز تو ای شاه جهان چیپال و خان
بر سپهر مهر مهری ، در نگین دادمهردر سر گفتار چشمی ، در سر کردار جان
خواسته بخشی که خواهنده چنان داند که هستزیر هر پیچی ز انگشت تو گنجی شایگان
اندر ایران از عطای تو بوادی زین سپسزر نستاند ستاننده از دهنده رایگان
کوه کان باد وزان گردد به جنبش اسب تستکوه گردد زیر زین و باد گردد زیر ران
گرت نیل و ناردان باید به جنگش تیز کنگرد میدان : نیل گردد ، سنگریزه : ناردان
رجم دیوان را ستاره چون شود در تیره شبتیر تو چونان رود در جوشن و برگستوان
تن بامید تو دارد زندگانیرا بکام جان ز بیم تیغ تو بر مرگ دارد دیده بان
از هنر نیکی نیاید بی دل و بازوی تووز رمه چیزی نماند چون بماند بی شبان
کارخواهی ، کاربخشی ، کاربندی کاردهکاربینی ، کارجوئی ، کارسازی ، کاردان
شادی و شاهی تو داری شاد باش و شاه باشجامۀ شادی تو پوش و نامۀ شادی تو خوان
نیک باد آن جان همیشه کز تو باشد نیک بختشاد باش آن دل همیشه کز تو باشد شادمان
تا به نوروز اندرون باشد نشان نوبهارتا سپاه تیر ماه آرد نشان مهرگان
خرمّی و زندگانی و بزرگی و هنربا تو باد این هر چهار ، ای شاه گیتی جاودان