گنج

شمارهٔ ۵۸ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ان۳۷ بیت
گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستانگفتا ز نیست، نیست نشان اندرین جهان
گفتم که ساعتی ببر من فرونشینگفتا که باد سرد زمانی فرو نشان
گفتم که باد سرد زیان داردت همیگفتا ز باد سرد رسد لاله را زیان
گفتم که گلستانت همه ساله پرگلستگفتا که گل غریب نباشد بگلستان
گفتم ز بوستان تو یک دسته گل چنمگفتا که گل مرا نتوان چد ز بوستان
گفتم ز گلستان تو ای ترک خوی چکدگفتا ز گل گلاب چکیده است بی گمان
گفتم گلابدان شد چشمم گرفت جوشگفتا ز تفّ آتش جوشد گلابدان
گفتم که زعفران شد رویم ز آب چشمگفتا کز آب زرد شود روی زعفران
گفتم که مشک و بانست آن جعد و زلف توگفتا ببوی و رنگ عزیزست مشک و بان
گفتم که هر زمان تو پدیدار نیستیگفتا ستاره نیست پدیدار هر زمان
گفتن چرا تو دیر نپایی بر رهیگفتا که تیر دیر نپاید بر کمان
گفتم ز بوسۀ تو زیان کردم ای نگارگفتا بطمع سود رسد مرد را زیان
گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بارگفتا که از فغان بود اندر جهان فغان
گفتم ز من جدا شدی ای بت بمن رسیگفتا رسم بدولت و فرّ خدایگان
گفتم یمین دولت محمود کامکارگفتا امین ملت آن شاه کامران
گفتم که باشدش بجهان اندرون قرینگفتا فلک نیارد چون او بصد قران
گفتم بآسمان برین بر توان شدنگفتا توان ، زهمت او ساز نردبان
گفتم ببحر اخضر کردم دلش قیاسگفتا که بحر هرگز کی بود بیکران
گفتم بابر کردم تشبیه کفّ اوگفتا که ابر هرگز نبود گهرفشان
گفتم ، پر ارغوان شد از تیغ او زمینگفتا ز خون دشمن او رست ارغوان
گفتم ز جور چرخ امان یافت دشمنشگفتا که در قضای فلک کی بود امان
گفتم فدای عمرش بادا هزار عمرگفتا فدای جانش بادا هزار جان
گفتم که تیغ او بمیان مصاف چیست گفتا که در مصاف هزبریست جان ستان
گفتم که باد نیست بر اسب او سبکگفتا که کوه نیست بر پیل او گران
گفتم که پیل او بچه ماند بگاه رزمگفتا بقلعه ای که بود آهنین روان
گفتم هزار قلعه روان است شاه راگفتا که صد هزارش بیش است ناروان
گفتم خدای عرش بدادش همه مرادگفتا که هست خسرو گیتی سزای آن
گفتم که رایگان نگرفتست مملکتگفتا که مملکت نتوان یافت رایگان
گفتم که بود یار مر او را بروز رزمگفتا نخست یاری تأیید آسمان
گفتم که زین گذشت مر او را که یار بودگفتا چهار چیز بگویم ترا عیان
گفتم که آن چهار کدامست بازگویگفتا که تیغ تیز و دل و دو کف و زبان
گفتم که حدّ غزنین از فر او چه کردگفتا که زر سرخ پدید آورید کان
گفتم کجاست دولت و باکیست همنشینگفتا که پیش اوست کمر بسته برمیان
گفتم که دشمنش بجهان اندرون کجاستگفتا مثال سیمرغ از چشم شد نهان
گفتم سزای دولت و ملکست شهریارگفتا سزای تاج و کلاهست جاودان
گفتم همیشه تا بود اندر جهان بهارگفتا همیشه تا بود اندر جهان خزان
گفتم بقاش باد بکام دل و نشاطگفتا خدای عرش مر او را نگاهبان