گنج

شمارهٔ ۵۷ - در مدح امیر نصر بن ناصرالدین سبکتیگن

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۳۸ بیت
همی روم بمراد و همی زیم به امانبجاه و دولت و نام خدایگان جهان
سر ملوک جهان میر نصر ناصر دینسپاهدار خراسان برادر سلطان
کهینه عرصه ای از جاه او فزون ز فلککمینه جزوی از قدر او مه از کیوان
کسی که جز بتواضع بدو نگاه کندبرآید از لب چشمش بجای مژه سنان
چو دید دشمن کو تیر در کمان پیوستبرون جهد ز قفا دیده هاش چون پیکان
ز بهر آنکه ز نی شاه را قلم باید نرست هیچ نی از خاک تا نبست میان
سخاش را وطن اندر سیاهی قلم استچنانکه در ظلماتست چشمۀ حیوان
بجای علمش جهلست علم افلاطونبجای عدلش ظلمست عدل نوشروان
بدیده بوسد پیروزی آن رکاب بلند بروی ساید بخت آن خجسته شادروان
ز باد طبعش و از کوه حلم ، این عجبستکه او به باد سبک برگرفته کوه گران
فضایلش به جهان از در قیاس هواستنه جای گیرو گرفته جهان کران بکران
همه خصالش پر فایده است چون حکمتهمه کلامش پر معجزه است چون فرقان
از آنکه در همه هستی همی بود موجودمدیح او بچه ماند به حجت یزدان
امان خلق ضمان کرد جود او ز خدایامان خواستۀ خویش را نکرد ضمان
نه گر تو خدمت کاهی بکاهد او ز عطانه بیشی گنهت عفو او کند نقصان
ایا زمانه شده مقتدیّ همت توتو مقتدی و مروّت به نزد تو مهمان
اگر بگوئی جانی که زنده دارد تنوگر نگوئی عقلی که زنده دارد جان
بتو نشان دهم از تو ز بهر آنکه ترابتو شناسند ای شاه جز ترا بنشان
تو از بلندی چرخی و گردش تو هنرتو از تمامی دهری و جنبش تو امان
بجای جهد قضائی که بشکنی تدبیربجای عهد وفایی که نشکنی پیمان
مبارکست بر احرار نام و خدمت تومرا نخست پدید آمده است ازین برهان
مرا جوان خرد و پیر بخت بگزیدیبنام تو خردم پیر گشت و بخت جوان
از آن سپس که نبودم ز خویشتن آگاهبجاه تو ز من آگاه شد جهان بنشان
چو خویشتن هنر و سیرت تو نام مرا بگسترید به هندوستان و ترکستان
اگر بگیرد مدحت مرا به سحر حلالبیاورم که همم قدرتست و هم امکان
نخست یادگر از روزنامه نام منستبه هر کجا سخن پارسی است در کیهان
مرا شناسد لفظ بدیع و وزن غریبمرا شناسد دعویّ دفتر و دیوان
زبان من به مدیح تو تا دراز شدستبه من دراز نشد دست محنت حدثان
غذا ز نعمت تو خوردم و ز خوان پدرنه از میانۀ راه و نه از در دکان
موفقم بتو ای شاه و برکشیدۀ تووز آفرین تو اندر ایادی و احسان
به دولت تو هم امروز جاه دارم و عزّز خدمت تو بزرگی و نام دارم و شان
ز کس فرو نخورم تا سر تو سبز بودمرا چه باک بود از فلان و از بهمان
تو ابر رحمتی ای شاه ز آسمان هنرهمی بباری بر بوستان و شورستان
بدین دو جای تو یکسان همی رسی لیکنز شوره گرد برآید چو نرگس از بستان
اگر چه درّ باصل از سرشک بارانستنه درّ بگردد هرجا که برچکد باران
سرشک باران چون در پاک خواهد شدصدف ستاند ز ابر آن سرشک را بدهان
همیشه تا که تموز و دی است ز آتش و آبچو از هوا وز خاکست نوبهار و خزان
بخوی نیک ببخش و بروز نیک بکوش ببخت نیک بباش و بنام نیک بمان