شمارهٔ ۵۶ - در مدح امیر نصر بن ناصرالدین سبکتگین
گل نوشکفته است و سرو روانبرآمیخته مهر او با روان
خرد چهر او برنگارد بدلکه دل مهر او باز بندد بجان
اگر بنگری سوی رخسار اوبروید بچشم اندرت ارغوان
بمن گر بانگشت اشارت کنیز ناخنت بیرون دمد زعفران
به از شکّرش لفظ شکّرشکنبه از عنبرش زلف عنبر فشان
اگر نام پیچیده زلفش بریپر از مشک یابی تو کام و دهان
وگر وصف گوئی ز شیرین لبشروان گرددت انگبین بر زبان
وگر نیست خواهی که هستی شودببینش چو بندد کمر بر میان
نگارست گوئی میان سپاهنگاری چو آراسته بوستان
چه سود از نگار سپاهی تراسخن را بمدح سپهبد رسان
خداوند علم و خداوند عدلخداوند ایمان و یمن و امان
ملک نصر بن ناصر الدین کزوقوی گشت فرهنگ و دولت جوان
طبایع ز حزمش بود بی خللزمانه بعزمش زند داستان
بدی به ز نیکی در اعدای اوکژی بهتر از راستی در کمان
ادب را برسمش کنند اقتراح خرد را به رایش کنند امتحان
چنان کآسمانست در همتشجهان همچنانست در آسمان
بزرگیش را در جهان جای نیستکه پر گشت از آثار نیکش جهان
اگر عکس تیغش در افتد به پیلبجوش آیدش مغز در استخون
ابا ضربت و زور بازوی اوچه ضایعتر از درع و برگستوان
ز پیکار او شد همه مرغزارسراسر همه دشت هندوستان
رگ بدسگالان درو جوی خونپی بت پرستان درو خیزران
بدان مرکب فرخش ننگریکه ساکن یقین است و جنبان گمان
چو بادست و زو بر هوا بار نهچو کوه است و بر خاک بار گران
چرا کوه را باد باشد نقابچرا باد را کوه دارد عنان
ز تیزی تو گوئی مکان گیر نیستکه بر لامکان گیر گیرد مکان
اگر عرض او نیستی ، نیستیسخن گفتن عقل را ترجمان
وگر صورت او نبودی ز فضلهمه رمز بودی نبودی بیان
کسی رایگان چیز ندهد بکسهمی جود او زر دهد رایگان
بساط زمین شد مسخر ز بسکه راندند زوّار او کاروان
نشاید بد اندر جهان نعمتیکه از داغ جودش ندارد نشان
پسندیدنش هست سودی بزرگبهر دو جهان ناپسندش زیان
ایا پاکدین شاه دانش گزینز دین تو اهل هوا راهوان
جهان بی تو تاراج اهریمن استبره گرک درّد چو نبود شبان
بزرگی و شاهی مثل آتش است از آتش تو نوری و جز تو دخان
همی تا فصول طبایع ز سالتموز و دی است و بهار و خزان
بمان تا زمین است شاه زمینبزی تا زمانست فخر زمان
به نیکی بکوش و بهمت برشبشادی بباش و برادی بمان
همایون و فرخنده بادت عیدعدو مستمند و ولی کامران
تو از قدرت ایزدی بر زمینهمی باش بر قدرتش جاودان