شمارهٔ ۴۴ - در مدح سلطان محمود و انتقاد از قصیدهٔ غضائری
خدایگان خراسان و آفتاب کمالکه وقف کرد برو ذوالجلال عزّو جلال
یمین دولت و دولت بدو نموده هنرامین ملت و ملت بدو گرفته جمال
همی خدای ز بهر بقای دولت اواز آفرینش بیرون کند فنا و زوال
یکی درخت بر آمد ز جود او بفلککه برگ او همه جاه است و بار او همه مال
بهار خندان از رنگ آن درخت اثردرخت طوبی از شاخ آن درخت مثال
از آن به هشت بهشت آیتی است روز قضاوزین به هفت زمین نعمتی است گاه نوال
گر آن عطا که پراکنده داد جمع شودز حدّ دریا بیش آید و ز وزن جبال
چو عقل خاطر او را هزار مرتبتستچو چرخ همت او را دو صد هزار خیال
نه آب بحر ز ابر سخای او قطره استنه سنگ کوه بوزن عطای او مثقال
چو نام او شنوی شادمانه گردد دلچو روی او نگری فر خجسته گردد فال
اگر بهمت او بودی اصل و غایت ملکفلکش دیوان بودی ، ستارگان عمال
اگرش پیش نیاید بجود بحر و جبلبپیشش آید جبر و قدر بروز قتال
اگر بترک بکاوند مشهد ایلکوگر به هند بجویند دخمۀ چیپال
ز خاک تیره خروش هزیمتی شنوندچنانکه زو بزمین اندر اوفتد زلزال
ز زخم آن گهر آگین پرند مینا رنگز گام آن فرس مهر سمّ ماه نعال
بترک جایگهی نیست ناشده رنگینبه هند ناحیتی نیست ناشده اطلال
ایا ستارۀ تأیید و عالم تو قیرقوام و قاعدۀ ملک و قبلۀ اقبال
ز سال و ماه نویسند مردمان تاریخبتو نویسد تاریخ خویشتن مه و سال
بهر کجا خردست و بهر کجا هنرستهمی ز دانش و کردار تو زنند مثال
خرد هنر نکند تا نخواهد از تو نظرهنر اثر نکند تا نگیرد از تو مثال
هوا که تیر تو بیند بر آیدش دنداناجل که تیغ تو بیند بریزدش چنگال
درنگ ز امر تو آموخته است خاک زمینشتاب ز اسب تو آموخته است باد شمال
ز بیم تیغ تو تیره بود دل کافربنور دین تو روشن بود دل ابدال
سیاست تو بگیتی علامت مهدیست کجا سیاست تو نیست ، فتنۀ دجال
«بس ای ملک » ز عطای تو خیره چون گویندکه «بس» نشان ملالت بود ز کبر دلال
نه بس بود که تو بر خلق رحمتی ز ایزدبجای رحمت ایزد خطاست لفظ ملال
همینکه گفت همه فخر شاعران بمن استز شعر گویان پرسید بایدش احوال
اگر بدعوی او شاعران مقر آینددرست گشت و نماند اندرین حدیث جدال
فغان کنند ز جودت ، فغان نباید کردفغان ز محنت و از رنج باید و اهوال
همینکه گوید : از شاعری مرا بس بوداگر بداندش از شاعری بسست مقال
نماند گوید ازین بیش جای شکر مرابهر دو گیتی در روزنامۀ اعمال
نگفته شکر چنین بیکرانه جاه گرفتاگر بگفتی خود چند یافتی اجلال ؟
ترا نصیحت کردست کز کفایت و جودکرانه گیر و بتقدیر سال بخش اموال
نه بسته گشت ترا دخل کت نماند چیزنه جز گشادن ملک است فعل تو ز افعال
کدام سال بود کاندرو تو نستانیولایتی که زر و مال او فزون ز رمال
همی بگوید کاندر تو آن همی شنومکه در مسیح ز جهال و جملۀ عذال
اگر خدای بخواهد نگفت و آن بترستکه گفت وصف ترا در روایت جهال
چنان خبر که شنیدم ز معجزات مسیحعیانش در تو همی بینم ای شه ابطال
اگر بدعوت او مرده زنده کرد خدایخرد بحجت تو رسته شد ز بند ضلال
نیاز کشته ز جود تو زنده گشت بسیگشاده کف تو پوشیدش از بقا سربال
ملک فریب نهادست خویشتن را نامکش از عطای تو ای شاه خوب گشت احوال
غلط کند که کس اندر جهان ترا نفریفتنرفت و هم نرود در تو حیلت محتال
اگر فریفته باشد کسی بدادن چیزفریفته است بروزی مهیمن متعال
مگر نداند اندازۀ عطات همیکه صرّه هاش همی بدره گشت و بدره جوال
زمین بسیم تو سیمین همی کند چهرههوا بزرّ تو زرّین همی کند اشکال
دویست خدمت تو بار نیست بر یکدلیکی عطای تو بارست بر دو صد حمال
سؤال رفتی پیش عطا پذیره کنونهمی عطای تو آید پذیره پیش سؤال
نخست گفت که بس از عطا که سیر شدمبکرد باز تقاضای بدره و خرطال
محال باشد سیری نمودن از نعمتدگر بریدن از خدمت تو نیز محال
چه عرضه باید کردن بفخر خدمت خویشبر آن کسی که جهان بر سخای اوست عیال
بخاره بر بنتابد فروغ طلعت شمسبشوره بر بنبارد سرشک آب زلال
اگر نه عمر من از بهر خدمتت خواهم حرام کردم بر خویشتن هر آنچه حلال
ز عمر مرد چه جوید فزون ز خدمت توبدشت یوز چه خواهد به از سرین غزال
جز آنکه بست و ببندد بخدمت تو میانکه آسمانش مطیعست و بخت نیک سگال
نه با ولیت ببزم تو ماند اصل نیازنه با عدوت برزم تو ماند اصل جدال
کند حسام تو ز اسقف تهی بلادالرومچنانکه کشور هند از برهمن و چیپال
قضا نشان علامت کنی بجای حریرقدر عنان جنیبت کنی بجای دوال
نهی بپای عدو بر اجل بشکل شکیلکه هست زخم ترا شیر شرزه شکل شکال
اگر بنور کسی خاک را صفت گویداز آن صوابتر آید که مر ترا بهمال
اگر ببزم تو دریا بود خزینۀ توبیک عطای تو بیشک سراب گردد و نال
همیشه تا فلک است و جهان و جانورستهمی بخندد آجال بر سر آمال
دوام دولت را با تو باد مهر و وفاقوام ملت را با تو باد قرب و وصال
هنر بطبع بپرور سخن بفضل بگویجهان بعدل بگیر و عدو به تیغ بمال
ایا غضایری ای شاعری که در دل توبجز تو هر که بود جمله ناقص اند ونکال
نگاهدار تو در خدمت ملوک زبانبجد بکوش و مده عقل را بهزل و هزال
بیک دو بیت حدیث شریف گفته بدیچنانکه از غرضت نقش بر نبد تمثال
دو نوع را تو ز یک جنس می قیاس کنیمجانست نبود در میان زرّ و سفال
اگر بگفتن مفضال فاضلت بُد قصدنخست باری بشناس فاضل از مفضال
در آنکه قسمت کردی نکو تأمل کناگر بگرد دولت عقل را ره است و مجال
هنر بدست بیانست از اختیار سخنچنانکه زیر زبانست پایگاه رجال
زیادتی چکنی کان بنقص باز شودکزین سبیل نکوهیده گشت مذهب غال
مباش کم ز کسی کو سخن نداند گفتز لفظ معنی باید همی نه بالابال
از آنکه خواهد گفت اشارتی بکنداگر بحرف بگردد زبان مردم لال
سخن فرستی خام و نبشته بر سر شعربجای تاج نهی بیهده همی خلخال
چنان مخاطبه از شاعران نکو نبودکه این مخاطبه باشد همال را بهمال
ازو رسید بتو نقد سه هزار درمز بنده بودن او چون کشید باید یال