گنج

شمارهٔ ۴۳ - قصیدهٔ ذیل متعلق به غضائری است که عنصری در قصیدهٔ خود که بدنبال خواهد آمد بانتقاد و خرده گیری از آن پرداخته است

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۷۹ بیت
اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمالمرا ببین که ببینی کمال را بکمال
من آن کسم که بمن تا بحشر فخر کندهر آنکه بر سر یک بیت من نویسد قال
همه کس از قبل نیستی فغان دارندگه ضعیفی و بیچارگی و سستی حال
من آن کسم که فغانم بچرخ زهره رسیدز جود آن ملکی کم ز مال داد ملال
روا بود که ز بس بار شکر نعمت شاه فغان کنم که ملالم گرفت زین اموال
چو شعر شکر فرستم ازین سپس بر شاه نگر چه خواهم گفتن ز کبر و غنج و دلال
بس ای ملک که نه لؤلؤ فروختم به سلمبس ای ملک که نه گوهر فروختم بجوال
بس ای ملک که ازین شاعری و شعر مراملک فریب بخوانند و جادوی محتال
بس ای ملک که جهانرا بشبهت افکندیکه زر سرخست این یا شکسته سنگ و سفال
بس ای ملک که ضیاع من و عقار مرانه آفتاب مساحت کند نه باد شمال
بس ای ملک که نه قرآن بمعجز آوردمکه ذوالجلالش چندین جلال داد و جمال
بس ای ملک که نه گوگرد سرخ گشت سخننه کیمیا که ازو هیچکس ندید خیال
بس ای ملک که دگر جای شعر شکر نماندمرا بهر دو جهان در صحیفۀ اعمال
بس ای ملک که من اندر تو آن همی شنومکه در مسیح شنیدم ز جملۀ جهال
بس ای ملک که بس از غالیان یافه سخنسته شوی و بر آن تیغت افکند اشعال
بس ای ملک که دو دست ترا بگاه عطانه با زمانه قیاس و نه بر گذشته مثال
بس ای ملک که جهان سر بسر حدیث منستمیان حاسد و ناحاسدم همیشه جدال
بس ای ملک که زمانه عیال نعمت تستبمن رهی چه رسد زین همه زمانه عیال
بس ای ملک که ترا صد هزار سال بقاستقیاس گیر و بتقدیر سال بخش اموال
بس ای ملک که عطایت نه گنج و کان سنجندملوک را همه معیار باشد و مثقال
بس ای ملک که من از بس عطات سیر شدمنه زانکه نعمت بر من حرام گشت و وبال
بس ای ملک که ملوک از گزافه گرد کنندبهر زمین و نترسد کس از حرام و حلال
همی بترسم کز شاعری ملال آرمملال مدح تو کفرست و جاودانه ضلال
همه یکایک دینار و بدرۀ تو و گنجاسیر روز مصافت و صید روز قتال
خراج قیصر روم است و سر گزیت خلمبهای بندگی دلهرا ابا چیپال
زهی ملک که حلال اینچنین بود دیناربه تیغ پالده در خون خصم داده صقال
هزار بتکده آواره کرده هر یک ازوهزار شیر دمنده بقهر کرده شکال
بلای برهمنانست و قهر قرمطیانهلاک اهرمنانست و آفت دجال
ز بهر جود تو آورده از عدم بوجودنکو کنندۀ احوال و راحت از اهوال
ملوک را همه بگسستی از مدیح طمعایا مظفر فیروز بخت خوب خصال
بدین بها که تو یک بیت من خریدستیسریر و ملک نخرند و تاج و جاه و جمال
ایا ملک تو ازین آفتاب راد تریزبان هرکه نیارد دلیل بادا لال
نه آفتاب بچندین هزار سال کندهمیشه زر که تو از بهر من دهی همه سال
دو دست تو بعطا گاه بر مبارز خواستنه موج دریا پیش آمدش نه کان جبال
همه ملوک جهان را کجا ثنا گویندعطا تو بخشی ای خسرو خجسته فعال
کنون بعالم در مالک الملوک توییجمالش همه از تست گاه جود و نوال
صواب کرد که پیدا نکرد هر دو جهانیگانه ایزد دادار بی نظیر و همال
وگرنه هر دو ببخشیدتی بگاه عطاامید بنده نماندی به ایزد متعال
به بیت مال تو اندر ز جود تو همه سالنهیب مالامال است و کیل مالامال
ازین سپس بزمین بر کجا مصاف کنیچو قصد لشکر دشمن کنی بگاه رحال ،
نه عرض هفت زمین با دو دست و تیغ تو شاهمصاف لشکر جودست و لشکر اقبال
حصار نیست که دندان پیل تو نگشادزمین که سم ستورت برو نکرد اشکال
بسا بچرخ بر آورده کاخ دشمن توبیارمیده ز بیم زوال و یافته هال
که باز خورد بدو باد زنده پیل تو شاهکنون رسوم دیارست و کند و مند اطلال
دوال کردد اندام پیل وار عدوتچو برزنند بر آن کوس پیلی تو دوال
برستخیز نیاز آورد مخالف راچو «خیز خیز» بطبل اندر افکند طبال
هگرز دیدۀ دشمن بباغ دولت خویشبلند سرو نبیند نه نونشانده نهال
چنانکه چشمۀ خورشید روز دولت توندید خواهد تا روزگار حشر زوال
هر آنکه کوته کرد از مدیح شاه زباندراز کرد بدو شیر آسمان چنگال
بگرد جانش پیچاند اژدهای فلکچو خط دایره گرد اندر آردش دنبال
هنوز جود تو مر بنده را نداده عطاهنوز بنده مر او را نکرده هیچ سؤال
دو چاکرند ملکرا ز جملۀ رهیانچنین هزار هزار دگر طغان و ینال
بنام تیغ یمانی یکی و دیگر جودفنای مال یکی وان دگر در آمال
هزار دینار آن جود بینهایت دادهزار دیگر آن اژدهای اعدا مال
کجا عطا دهد این ره که باز گردد پیلز بدره باز ندانی مغاک را ز اطلال
بشعر یاد کند روزگار برمکیاندقیقی آنگه کآشفته شد برو احوال
سحاق ابن ابراهیم را چه بهره رسیدز فضل برمک و آن شعر قافیه بر دال
بیک دو بیت ندانم چه داد فضل بدوفسانه باک ندارد ز نامحال و محال
مرا دو بیت بفرمود شهریار جهانبر آن صنوبر عنبر عذار مشکین خال
دو بدره زر بفرستاد و دو هزار درمبرغم حاسد و تیمار بدسگال نکال
چو آفتاب شدم در جهان گشاده زبانبدل چه داد دو بیت مرا ، دو بیت المال
چه گفت حاسد و آنکس که بدسگال منستبباطن اندر و در آشکار نیک سگال :
دو بدره یافتی از نعمت و کرامت شاهغنی شدی ، دگر از جور روزگار منال
بلی دو بدرۀ دینار یافتم بتمامحلال و پاکتر از شیر دایگان باطفال
هزار جیحون بگذاشته است هر دینارچو خضر از بر دریا و صد هزار جبال
بتیغ هندی از هندوان گرفته بقهردلیل نیکی و نیک اختری و فرخ فال
هزار بود و هزار دگر ملک بفزود ز یک غزل که ز من خواست بر لطیف غزال
دو موسم آمد هر سال از کرامت شاهز کاروان جمال و ز کاروان جلال
امیدوارم کاین بار صد هزار تمامبمن فرستد بر تال (؟) فیل بر فبال
برحل همت من بر عطا فرستد شاهکه کرگدنش نتابد ، نه نیز ماهی وال
همان صنم که بمن بر نکرد چشم از عجبنداد فرقت او مر مرا امید وصال
کنون همی رسدم کش بفر دولت شاهز آفتاب کنم تاج و ماه نو خلخال
خدای داد ترا ملک و گفت بفزایمبشاکران تو ای خسرو خجسته خصال
نه نعمت ابدیرا مقصری تو بشکرنه کردگار جهانرا بدانچه گفت ابدال
ایا محمدی از دین پاک باقی باشهمیشه تازه چو دین محمد از شوال
صلات تو بهمه دوستان رسیده بطبعهمیشه تا صلواتست بر محمد و آل
دو بدره زر بگرفتم بفتح ناراینبفتح رومیه صد بدره گیرم و خرطال
کجا شریف بود چون غضایری بر توز طبع باشد چونانکه زر سرخ و سفال
نه بندگان همه چون مصطفی بوند بقدربقدر طاعت مفضول باشد و مفضال