گنج

شمارهٔ ۴۵ - قصیدهٔ ثانی غضایری که در جواب عنصری گفته است

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۹۶ بیت
پیام داد بمن بنده دوش باد شمالز حضرت ملک مال بخش دشمن مال
که شمر شکر بحضرت رسید و بپسندیدخدایگان جهان خسرو خجسته خصال
توهم شعرا کی رسد بحضرت توکجا بلند بود با جلال عرش تلال
ثنا بسنده کند تا عطاش فرض شودسخای او بشناسد گه نوال و جدال
در خزانۀ جود ملک تعنت خصمچگونه بندد و آن ایزدی در اقبال
نخست بیت چو آغاز مدح خواهی کردجواب بدره دهد بیت را به بیت المال
کمال مرتبت ار بامکان همت اوستنه واجبست که هرگز فلک رسد بکمال
فرود عرش هر آنجا که وهم برفکنیبوهم همت او را بود نشان فعال
فرشته بی خطر آنجا گذر نکرد هگرزکه بر ناوک پیکان آن فرشته فعال ،
بتیغ نصرت او بر اجل فشاند گهربباغ دولتش اندر ابد نشاند نهال
ز تیغ جوهر جویند گاه قیمت اوز تیغ شاه بجای گهر همه آجال
جهان بنوک سنانش بر آفرید خدایچو او بجنبد گیتی بجنبد از زلزال
بشهر دشمنش از بستگان همت اوزلازل است ز بانگ سلاسل و اغلال
ببوم دوزخ ماند زمین هند همهز بس فروخته انگشت و سوخته چندال
کمر ببستن تو بر دو دست فتنه ببستگشادن در یاجوج و فتنۀ دجال
قیاس خرجش یک ساعت از هزاران قرنتمام ناید با دخل یک جهان عمال
بهفت کشور پیغمبرانش بایستیچو کوس بندد برزنده پیل بر طبال
چه گفت چون ز بر لوح بر نوشت قلمز سال عمرش پرسید ایزد متعال
هزار چرخ و بهر چرخ بر هزاران لوحهزار سطر و بهر سطر بر هزاران سال
خدایگانا نامی بزرگ گستردیچو آفتاب جهانتاب بی کسوف و زوال
همه سراسر تمویه شاعرانست اینکمان فکندن و آشوب و جنگ و بالابال
نخست لفظ کند آشکار گوهر نفسعدو چو گوهر طبعی بگاه زخم نصال
چو جای طعنه نباشد چه گفت داند خصمچو پا نباشد کی جنبش آید از خلخال
هر آینه که تویی آفتاب هفت اقلیمگهی ببدره فرستی عطا گهی بجوال
بهر دو بیت مضاعف کنی همی دینارچنانکه بدره بگردون کشندگاه رحال
اگر سگی بود از بس حسد چرا بطپدوگر ز سنگ بود پس چگونه یابد هال
هزار عیب نهادند نظم فرقان راکه سورۀ الاعراف است و سورۀ الانفال
گه تعنت گفتند هست قول بشرگه نقیضه بماندند از شبیه و مثال
پس آنکه نظم قران کرد هیچ چیز نگفتهر آینه سخنی گفت بر طریق محال
نخست طعنه مرا گفت بس خطا گفتی بجد بکوش ومده عقل را بهزل و هزال
دو شاعرند ، بهنگام شعر ، گفت یکی :غنی شدم بس و سیری گرفتم از اموال
«نه بس» «نه بس» دگری گفت گاه شعر و عطاتهی نماند و ملا شد صحیفۀ اعمال
چگونه گویم گویم همه صحیفه تهی استز شعر شکر چه گویند پس جز این اقوال
وگر دو سطر تهی ماند نانوشته هنوزتمام بهتر باشد هزینه از همه حال
امانتی است عطای تو کآسمان و زمینهمی برنج ابر تابد و بجهد خیال
اگر فغان کنم از بار شکر او نه شگفتفغان ز لهو و ز شادی بود نه از احوال
اگر بچشمۀ حیوان کسی غریق شودکه باسلامت باقی همو دهدش وصال
یقین شناسم کز آب چشمۀ حیوانفغان کنند چو از سرگذشت آب زلال
بشعر شکر نگه کن که رودکی گفته است :«همه کسی را درویشی است و رنج عیال»
غم و عناست مرا گفت زین ضیاع و عقار«فغان همی کنم از رنج گنج وضعیت و مال»
فغان بنده همان و غم عناش همیننه جای طعنه بماند نه حیلت محتال
بشعر نیک فریبد دل ملوک حکیمچو حور خلد روان پیامبر و ابدال
فریب خصم بود عیب شهر یاران رانه دل فریفتن نیکوان مشکین خال
هزار بیش شنیدی بت ملوک فریباگر جحود کند پس خرد بروست و بال
درست گفت که کس کردگار را نفریفتگر اعتقاد کند بیره است و کافر وضال
فریب از آرزوست ، آرزو همیشه بدلخدای بیدل و جانست و نیز بیغم وحال
نه نعمت از پی مدح و غزل دهد چو ملوکنه زلف مشکین جوید نه قامت میال
نه کردگار ز جهال روزگار مسیحخبرش داد ازین قیل و قال و آن احوال
چه سرزنش رسد اکنون مرا و شعر مرااگر حکایت کردم ز اهل جهل و ضلال
بگفت آنچه پسندیده نیست ملکانینگفت آنچه نکوهیده نیست مذهب غال
ز فرض داد یک انگشتری بگاه نمازنتیجه مذهب غال آمد و چنان اشغال
وگر سوار گرفت و حصار کفر گشادنه خیبرست چو بدکر نه عمر و چون چیپال
به نیمساعت گفتم هزار گنج مبخشازین حدیث بگفتا چه آید از جهال
همال هرگز خادم نوشت و مولاناسوی همال نکردی سپهر جاه و جلال
اگر مخاطبه یاردت کرد اختر و چرخطغان نویسد مهتاب و آفتاب ینال
اگر ز روی تعبد رهی و بندۀ تستز روی خدمت من نیز خادمم نه همال
دوست گفتم کت صد هزار سال بقاستببخش خردک بانداز ، ای شه ابطال
چنینت بود و چنین باد و همچنین باشدبقا فزون تر و نونو ز ذوالجلال جلال
بدین کفایت جود اندرست و غایت مدحبدین عنایت بخت اندرست و فرخ فال
نگفتمت که مرا جاودانه نعمت بسدگر نخواهم کردن گه نوال سؤال
نصیب سایل را این بس است گفت رهیهزار چندین امید دارم از خرطال
بدان دو بیت مدیح شریف طعنه زدستبزر سرخ و سفال و بفاضل و مفضال
درست فاضل و مفضول باید از ره راستضرور تست سروی و سرین گور و غزال
بزر سرخ و سفال اندرون چه داند گفتهر آنکه فرق شناسد میان شیر و شکال
ز زر سرخ گرانمایه تر چه دانی نیز بگیتی اندر ، یا خوار مایه تر ز سفال
وگر بشاعری من مقر نیاید اوچنانکه گفت نه جنگست مر مرا نه جدال
نه عجز بود کلیم خدای را چو عدوبحیله گفت همی اژدها کنم بجبال
بس اند مایه که تمویهش آشکاره شودوگر نه هیچ نپیچاند اینچنین امثال
دگر معارضه ظن برد زو عجب نبودز کوه و سنگ جواب آید و ز دیو خیال
ایا بحکمت از اطفال و هیبت از اطلالتو از عقاب خشنش آری از براق عقال
نه شاعرست هر آنکو دو بیت نظم کندنه کیمیاست همه یکسره رماد و رمال
چنانکه گفتم لؤلؤ برآید از لؤلؤنه تاج تمسیح آید ز عقد ماهی وال
مرا که شاه پسندید و پاک خاطر اوچو آفتاب بتوحید پاک داده مقال
اگر ترا خرد و خدمت ملوکستیبکاه مدح خداوند چون شنیدی قال
اگرت موی بسر بر همه زبان گرددز بیم سر همه یک سر چرا نگردد لال
اگر نبود سزاوار بدره شهر رهیتفضل است و تفضل به است گاه نوال
وگر نبود تفضل غلط فتاد بروزبان بریدن تو واجبست و زخم کفال
خدایگان خراسان نوشتی اول شعرکجاست هند و کجا نیمروز و رستم زال
مگر بشهر تو باشد بشهر ما نبودهوای با دندان و قضای با چنگال
قدر خرید ندید هیچکس دوال قضااگر بدستی پوشیده نیست بر اطفال
گمان بری که بتاریخ کس بزرگ شودزمین سیمین چهر و هوای زر اشکال
بر آسمان شدن مصطفی ز هجرت بودکجا گرفت بر او از محرم و شوال
ز بخت نصر نه تاریخ عبری است دلیلنه یزدگرد گرفت از زوال ملک نیال
همان عطا که ازو ذره بود کوه و زمیچگونه بار بود و یک بر دو صد حمال
سپاس باد که نامت بصیر داد خداینبهره نیک شناسد ز سیم خرد و حلال
بهانه نیست سخا را دگر بهانه مجویکرانه نیست عطا را دگر مرنج و منال
بچون تو ابر نبندد فروغ شمسۀ دهربلند کوه نجنبد بچون تو باد شمال
ز تو سرشک نیاید بهار خیره منازز تو نهال نیاید درخت چیره مبال
صدقت طعنه زند پشه زنده پیلان رابجهد خویش کند گرد زنده پیل مجال
ولیکن آنکه کز بیخ کند باید کوهبمعرکه اندر دندان پیل باید و بال
نخست مصرع من بر نگین نگار کنندهنوز مصرع دیگر خرد سگال سگال
خیال شعر تو هرگز زمین ما بنسودزبان ناقد اشعار و مطرب قوال
ایا یگانه بهر فن ز طول و عرض جهانکجا زمانه کند عرض بیهمال رجال
بپیش تیغ تو کی سبز گشت آز و اجلز پیش مال تو کی بی نیاز گشت آمال
همیشه تا بنگاری بشکل ماند شکلهمیشه تا بنویسی بدال ماند دال
ثناء جود تو گسترده باد گرد جهانچنان کجا صلوات رسول باشد و آل