گنج

شمارهٔ ۱۳ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)قافیه: ار۵۴ بیت
منقش عالمی فردوس کردارنه فرخار و همه پر نقش فرخار
هواش از طلعت ماهان پر از نورزمینش از بوسۀ شاهان پر آثار
بتانی اندر و کز خط خوبانبگرد عارض و خورشید رخسار ،
بدان ماند که زاغانند و دارندگل اندر چنگل و لاله بمنقار
بچهر و غمزه نقاشند و جادوز رنگ و بوی بزازند و عطار
شب بر گشته شان را روز معدنگل نو رسته شانرا غالیه یار
گهی اندر کشد لاله بسنبلگهی سنبل نهد بر لاله انبار
از ایشان هر یکی همچون درختیکه سیمش اصل باشد ارغوان بار
چو چرخ روز باشد روز رامشچو برج روز باشد وقت پیکار
ز زر و سیم بر کردار پروینکمر شمشیرها چون چرخ دوّار
ز معلاقی کمرها هر دوالی ز کو کبهاش چون تیغی گهربار
گروهی را کمر شمشیر زریندرو یاقوت رمانی پدیدار
بخون دیدۀ عشاق ماندچکیده بر رخ زرّین ز تیمار
دوالش دیمۀ نار است زرکشمیان نار و گوهر دانۀ نار
صف پیلانش اندر ساز زرینچو بر کوهی شکفته زعفران زار
ببرق آراسته میغند و دارندبگرد موج دریا شعلۀ نار
چو مار انندشان خرطوم ار ایدون بود زرّین پشیزه بر تن مار
بزخم پای ایشان کوه دشتستبزخم یشک ایشان دشت شد یار
بهیجا میغ رنگان ، تیغ دندانبصحرا کوه جسمان ، باد رفتار
چه جایست این مگر میدان سلطانخداوند زمان شاه جهاندار
یمین دولت و دین را نگهبان امین ملت و بر ملک سالار
زمان را مایۀ نیکی و رحمت زمین را سایۀ اقبال و دادار
ز عشق جود مایل سوی سائلز حرص عفو عاشق بر گنهکار
شجاعت را دل پاکش مثالستسخاوت را کف رادش نمودار
جهانداری بدو گشتست روشنجوانمردی ازو گشتست بیدار
جهان پر مهر دینارست ازیراکه نام اوست نقش مهر دینار
نماند اندر جهان گویا زبانیبفضل و فخر او ناداده اقرار
اگر گویی که خشم شاه و آتشدو لفظند از یکی معنی بتکرار
وگر گویی که کفّ شاه و دریادو ره باشد بیک منزل بهنجار
بود مر حملۀ مردان او را بگونۀ بسته و نابسته دیوار
بود مر عزم بد خواهان او رابیکسان گشته و ناگشته پرگار
کسی کو تیغ او بیند برهنهبچشم اندر بگردد دیده ش افگار
همی در باغهای دشمنانش بجای برگ روید مرگ از اشجار
همی در شهرهای حاسدانشبجای آب نار آید در انهار
اگر چه گنج را مقدار رنجستبرنج او ندارد گنج مقدار
وگرچه علم را معیار عقلستندارد علم او را عقل معیار
بیو بارد عدو را پشت و سینهچو بگشاید خدنگ دشمن او بار
بسا لشکر کشا کامد برزمشز عجب آسان گرفته کار دشوار
سلاحش تیز و گنجش بیکرانهسپاهش بیحد و پیلانش بسیار
ز عکس تیغ او افلاک پرنورز گرد لشکرش آفاق پر قار
ز رزم بندگانش بر قضا جورز سمّ مرکبانش بر زمین نار
بساز کارزار آراسته تنبرسم روزگار آموخته کار
ازیشان هر یکی ببر بلاجویسر شمشیرشان ابر بلا بار
چو روی شاه دید ، از هیبت اوهزیمت شد گرفته دامن عار
میان کامش اندر باد آذرمیان چشمش اندر ابر آزار
بجای رو شود در رزم پشتشبجای عقلش اندر مغز مسمار
چو تشنه آبرا ، از بیم و از رنجهلاک خویش را گشته خریدار
ایا شاه همه شاهان گیتیفزود از قدر تو قانون افکار
جهان دانی و سرّ خلق گوییبر اندیشه تویی واقف ، بر اسرار
اگر نه گفتی بودی مدیحتنبودی فضل مردم را بگفتار
تو ای شاه ار ز جنس مردمانیبود یاقوت نیز از جنس اشجار
همی تا بر فلک اختر بتابدبجنبد بر زمین سیار و طیار
هوا از ابر نم بیند ز دریازمین را مایه بخشد ابر از امطار
همیشه عید بادت روز نوروزهمی تا تازه باشد عید مختار