گنج

شمارهٔ ۱۴ - در مدح سلطان محمود غزنوی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه: ر۷۳ بیت
چه چیزست رخساره و زلف دلبرگل مشگبوی و شب روز پرور
گل اندر شده زیر نورُسته سنبلشب اندر شده زیر خورشید انور
همانا که خورشید رنگ لبش را بدزدد که بخشد بیاقوت احمر
رخش گلستانست و میگون لبانشبگونه به اردی بهشت و به آذر
زرنگ رخش پر گل سرخ مجلسزرنگ لبش پر می لعل ساغر
نکوتر ز روشن رخش تیره زلفشوگر چند روشن ز تیره نکوتر
نکوتر ز فربی است لاغر میانشوگر چند فربی نکوتر ز لاغر
همی تابد آن زلف مشکینش دایمهمی جوشد آن خط چفته چو چنبر
بتابد بگل بر علی حال سنبلبجوشد بر آتش علی حال عنبر
بماه منوّرش ماننده کردممرا روز شب کرد ماه منوّر
شبم روز شد باز چون بازگشتمز ماه منور بشاه مظفر
جهاندار محمود کاندر محامدیکی عالم است از کفایت مصور
یمین است مر دولت ایزدی راامین است بر حکم دین پیمبر
یکی همتش را بخیر آزمودم کز آیات رایات او هست مفخر
چو دولت جوان و چو دانش به نیروچو آتش بلند و چو دریا توانگر
ز عرعر تراشند منبرش ازیرانریزد ز باد خزان برگ عرعر
به غزنی کشد بر صنوبر عدو راازان خیزد از کوه غزنی صنوبر
اگر چوب عودست و کافور و چندناز آنست کش چوب تختست و منبر
ایا زیردست تو هرچ آن مجسم ایا زیر قدر تو هرچ آن مقدّر
نه سعدی بگردون ترا نامساعدنه مرزی بگیتی ترا نامسخر
کند زشت را فعل رای تو نیکوکند سنگ را فعل خورشید گوهر
تو آنی که زرین شود کشتۀ توبه پیش خدای جهان روز محشر
که زرین شود رویش و مانده باشدز پیکان تو استخوانهاش پر زر
نکارد بهندوستان زعفران کساز آن پس که شان زغفران بود زیور
ازیرا که شان باشد از هیبت توهمه ساله بی زعفران رخ مزعفر
بدان سنگ رنگ آتش آب چهرهنه آب و نه آتش هم آب و هم آذر
درختی است گویی بمینا منقشپرندیست گویی بلؤلؤ مشجر
ز دیبای رومی ستاره نمایدز پولاد هندی پرند مطیر
زمانست چون گوهر او مجسم سپهرست چون شکل او نامدور
رونده است و رفتنش در مغز شیرانخورنده است و خوردنش هم جان کافر
نه با بند و آثار او بند دولتنه با پشت و آثارش او پشت لشکر
نه وهمست و گشتنش چون وهم در دلنه مغزست و بودنش چون مغز در سر
نه رخشد چو او رخشد از گرد هیجادرخش مصفّا ز ابر مکدّر
بوفتی که گرد سواران برآیدبپوشد زمین و بجوشد معسکر
در اندر اجلها املها گشادهاجلها شده با املها برابر
تو آنجا چنان باشی ای شاه گیتیکه باشد میان گوزنان غضنفر
ز فرّ تو ظاهر شده رزم دشمنز پیروزی کوس تو گوش او کر
بجان عدو بر تو خط اجل راقلم سازی از تیغ وز نیزه مسطر
شگفت آید از مرکب تو خرد راکش از باد طبعست و از خاک منظر
چو تختست بر جای و چون مرغ پرانقوامیش هم پایۀ تخت و هم پر
زمان گذشته است کاندر گذشت اوازیرا کش اندر نیابد کس آور
برجعت بدانگونه باشد که گوییهمی بازگردد زمانه مکرر
بکردار کشتی ولیکن نه کشتیچو کشتی به پرد ز معبر بمعبر
نجنبد چو لنگر گران گشت کشتیروان گردد او کش گرانست لنگر
نپرد بکشتی کس این نوع هرگزکه پری تو ای شاه گیتی بدو در
ببالا چو صندوق نمرود باشدبدریا چو صندوق فرخ سکندر
چو وهم اندر آید بهیجا زبیرهچو روز اندر آید به بیدا ز کردر
بگام پسین بردود گر برانیبه تقریبش از باختر تا بخاور
نه جستن کند کم ز دریا بدریانه منزل کند کم ز کشور بکشور
ز پیلان جنگیت گر وصف گویمندارد خردمند نادیده باور
نه چرخند لیکن همه چرخ گردشنه کوهند لیکن همه کوه پیکر
از ایشان بلا بر سر بد سگالانوز ایشان تباهی بر اعدای ابتر
چو اندر هوا کوه بر قوم موسیچو بر قوم عاد آیت باد صرصر
چنان گردد از عرضشان دشت گوییبموج اندر آید همی بحر اخضر
چو زنجیر داود خرطوم ایشانکه آویخته بد ز چرخ مدور
بگردون گردنده مانند و زیشانجهانرا هم از خیر بهره ، هم از شر
ز گردون روان رجم تابنده انجماز ایشان روان شلّ و تابنده خنجر
زمین کوه باشد چو آیند پیداچو اندر گذشتند چاه مقعر
بتک راه گیرند بر آب و آتش بدندان بدرّند پولاد و مرمر
ایا پادشاهی که حکم جهان راز ایزد جز از تو نبودست داور
دو نعمت بزرگ آمده در دو گیتی ز دنیا کف تو ز فردوس کوثر
نشد جز بتو پادشاهی ستودهنشد جز بتو شهریاری مشهر
تویی و آفتابست دهر و فلک رایکی جود گستر یکی نور گستر
ازو نزد تو نور و دایم تو اینجاز تو نزد او قدر و او دایم ایدر
جهان و بزرگی و دولت تو داریمر این هر سه را بگذران و بمگذر
ز بهر تو دولت ، نه تو بهر دولتز بهر سر افسر ، نه سر بهر افسر
ثنا جانور گشت با سیرت تو ز هر چیز حکم بقارا مدخر
سخن : جسم و جان و خرد : نظم و معنیقلم : عمر و سمع و بصر : حبر و دفتر
همی تا نسوزد بآب اندر آذرنگیرد عقاب ژیان را کبوتر
جهان گیر و کینه کش از بدسگالانملک باش و از نعمت و ملک برخور
متابع ترا دولت و عید فرّخمسخر ترا عالم و بخت چاکر
ولی را همه طالع سعد بیحدعدو را همه اختر نحس بیمر
زهر ماده ای نرش فاضلتر آیددر اعدای تو ماده فاظلتر از نر