بخش ۸ - پیغام فرستادن عاشق به معشوق
پس از عمری که دل خونابه میخوردخرد بیرون شد و دل کار میکرد
چو بر دل شد ز غم راه نفس تنگبه صد افسون و صد دستان و نیرنگ
عقابی تیز پر را رام کردمبه سوی آن صنم پیغام کردم
که ای هم جان و هم جانانهٔ دلغمت سلطان خلوت خانهٔ دل
جمالت چشم جان را چشمهٔ نورز رخسار تو بادا چشم بد دور
منم آن بیدلی کز بیقراریکنم بر درگهت فریاد و زاری
خلاف رای تو رایی ندارمبغیر از کوی تو جایی ندارم
دلم دائم تمنای تو ورزددرونم مهر و سودای تو ورزد
مرا جادوی چشمت برده از راهزنخدان توام افکنده در چاه
اسیر زلف مشگین تو گشتمترحم کن چو مسکین تو گشتم
دلم پر جوش و تن پرتاب تا کیز حسرت دیده پر خوناب تا کی
چنین مدهوش و رسوا چند گردمچو گردون بی سر و پا چند گردم
بر این مجروح سرگردان ببخشایبر این محزون بیسامان ببخشای
چو زلف خویش بیسامانیم بینپریشانی و سرگردانیم بین
جز از الطاف تو غمخواریم نیستز چشمت بهره جز بیماریم نیست
زمانی گر ز روی آشنائیدهد شمع جمالت روشنائی
شوم پروانه در پای تو میرمبه پیش قد و بالای تو میرم
مرا از آفتابت ذرهای بسوز آن باغ ارم گل ترهای بس
نگویم یک زمان پیشت نشینمشوم خرسند کز دورت ببینم
چو احوالم سراسر عرضه دارییکایک قصهٔ من برشماری
ز اشعار همام این نظم دلسوزادا کن پیش آن ماه دلفروز
چو اینجا هست این ابیات در کارز استادان نباشد عاریت عار
بگو میگوید آن بیخواب و آراماز آن ساعت که ناگاه از سر بام