بخش ۲۴ - در صفت وصال
چنین زیبا نگاری دلستانیبه رعنائی و خوبی داستانی
چنان بر عاشق خود مهربان بودکه گوئی عاشق جان و جهان بود
نبودی با منش جز مهربانیندیدیم جز از او شیرین زبانی
مدامم خرمی دمساز بودیبه رویش چشم جانم باز بودی
به دل گفتم که ای مدهوش بیمارغمش را در میان جان نگهدار
کزین خوشتر کسی دلبر نیابدبه خوبی کس از این بهتر نیابد
بهم خوش بود ما را روزگاریبه وصلش داشتم خوش کار و باری
سعادت یار و بختم همنشین بودزمان در حکم و اقبالم قرین بود
ز طالع خرم و دلشاد بودمز بند هر غمی آزاد بودم
جهان محکوم و دولت یاورم بودفلک مامور و اختر چاکرم بود
کنون زان عیش جز خون در دلم نیستدر آن شادی به جز غم حاصلم نیست
تنی خسته دلی غمناک دارمبه دستی باد و دستی خاک دارم